+Mostafa
بی شعور زادها | در این وبلاگ، حماقت کردن آزاد است.
سه شنبه 11 شهریور1393 ساعت 10:43 بعد از ظهر
سلام! تصمیم گرفتم یکی از معتبرترین تست های شخصیت شناسی رو که بر اساس نوع و شکل خوابیدنه بهتون ارائه بدم. با ما همراه باشید!


 شما شبیه کدام شکل میخوابید؟ شخصیت شما ارتباط مستقیم با شکل خوابیدنتان دارد...

1.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، به احتمال قوی شخصیت گرمی دارید.

 

 

2.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، دارای شخصیت بسیار سردی هستید. پیشنهاد می کنیم بجای اینکه خودتان را جمع کنید، از پتو یا بخاری استفاده کنید.

 

 

3.

 

 

 

کسی که به این شکل میخوابد، دارای شخصیتی است که چیزی را زیر بالش خود گذاشته و میخواهد آن را بردارد.

 

 

4.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، احتمالا سفید برفی یا زیبای خفته هستید و در انتظار شاهزاده به سر می برید. خدا صبر جمیلی به شما بدهد.

 

 

5.

 

 

 

اینجا هم باز همون زیبای خفته اید که از بس خوابیدید، کمرتون خشک شده، میخواهید قلنجتان رو بشکنید.

 

 

6.

 

 

 

این طرز خوابیدن، نشان دهنده ی شخصیت متهجد و شب زنده دار شماست و خبر از سجده های طولانی در دل شب می دهد.

التماس دعا

 

7.

 

 

 

درصورتی که به این حالت میخوابید، احتمالا علاقه دارید که در حالی که سوار بر اسب هستید به خواب بروید.

 

 

8.

 

 

 

و در این حالت، احتمالا علاقه دارید در حال پیاده شدن از اسبتان بخوابید؟

 

 

 9.

 

 

 

اینجا در حقیقت نخوابیده اید، بلکه دارای شخصیتی هستید که چشم گذاشته اید تا دوستانتان قایم شوند و با آنها قایم باشکی بازی نمایید.

 

 

 10.

 

 

 

و در اینجا، از بس دوستان شل و ولتان تقاضای مهلت بیشتر کرده اند، که شما پتو روی خودتان کشیده و به خواب عمیقی می روید.

 

 

 11.

 

 

 

 به تجربه ثابت گردیده کسی که به این شکل میخوابید، نیاز به تنفس ندارید و به اصطلاح، «بی هوا زی» می باشید. یعنی درواقع، بهتر است که این گونه باشید، وگرنه تبدیل به اصطلاحاً، «جنازه» خواهید شد.

 

12.

 

 

 

 اگر به این شکل میخوابید، احتمالا دارید پیش خودتان می خندید و فکر می کنید: "اگه مردی حالا بگو چه شخصیتی دارم؟" درحالی که نمی دانید ما با کسی شوخی نداریم، و تمام این بساط کاملا جدی و واقعی است.

 

13.

 

 

 

شخصیت کسی که این طوری می خوابد، در کشتی به سر می برد و با تکان های شدید حاصل از امواج، از تخت خود به این طرف و آن طرف پرت می شود.

 

 

14.

 

 

 

 اگر به صورت میخوابید، دارای شخصیت پویایی هستید. چراکه در ابتدا شخصیت «بی اعتقاد به متکا»یی دارید و فکر میکنید دستتان میتواند کار متکا را برایتان انجام دهد. صبح که دیگر نتوانستید دستتان (و گردنتان) را تکان دهید، شخصیت «معتقد به متکا»یی پیدا خواهید کرد.

 

15.

 

 

 

در اینجا دیگر دارید لوس بازی در می آورید و الکی وقتمان را میگیرید. خواهش می کنم رعایت کنید دیگر، مسخره اش را درآورده اید.

 

 

16.

 

 

 

خیلی ممنون... الآن بهتر شد.

از اینکه این مقاله ی روانشناسیمان را مطالعه کردید تشکر می کنیم. خدانگهدار.



چسبندات: روانشناسی بالینی و تست شخصیت شناسی و شیوه ی خوابیدن

یکشنبه 26 مرداد1393 ساعت 10:7 بعد از ظهر
وقتی ماه رمضون شروع شد، یه سوال برام ایجاد شد؛ زنگ زدم به دفتر معظم له، گفتم: سلام علیکم حاج آقای معظم له. یه سوالی.‌ من رو الان به عنوان دیوونه آوردن تیمارستان، حالا من باید روزه بگیرم یا نه؟
آقای معظم له گفت که بالاخره اگه دکترا تشخیص بدن که من عاقل نیستم، خب دیگه مکلف هم نیستم لابد.
اونجا بود که کلی خوشحال شدم! با بچه ها یه جشنی ترتیب دادیم و خوشحالی کردیم و به سلامتی علما، نوشابه ی پنجم رو دادیم بالا.
میدونم. واقعا کار اشتباهی کردم. اینکه روزه نمی گرفتم که مایه ی خوشحالی نبود. بله، اون موقع نباید خوشی میکردم.

ماه رمضون آمد
بلکه وقتی فهمیدم نماز هم ازم ساقطه باید خوشحال می شدم!!



چسبندات: ماه رمضان و مهمانی خدا و دفتر معظم له و به سلامتی علما

شنبه 24 خرداد1393 ساعت 10:49 بعد از ظهر

بعضی وقتا یه پیام هایی توی برنامه ها میاد، پایینش دو تا گزینه داره، که جلوی یکی از گزینه هاش نوشته Recommended. به تجربه ثابت شده که اگه گزینه ی غیر ریکامندد رو انتخاب کنید، کلا یا اون برنامه از کار میفته، یا سیستمتون از کار میفته، یا سازمان برق از کار میفته، یا بالاخره یه چیز دیگه ای از کار میفته.

البته جا داره از این دوستان تشکر کنیم که به ما این حق انتخاب رو میدن و به شعور ما احترام میذارن (خیر سّرشون!)؛ ولی اومدیم و یکی نخواست طبق این Recommend ایشون عمل کنه. باید بزنن کل زندگیش رو نابود کنن؟ باید به یه نفر پول بدن تا بره توی محلشون آبروش رو ببره، یا حتی با تیزی صورتشو خط خطی کنه؟ 

خب این چه کاریه آخه؟ فک کردین خدا و پیغمبر راضین از این کاراتون؟! آقا مگه بهشت بردن زورکیه؟!!
اصلا اومدیم و یکی مثل ما بی سواد، نمیدونست Recommended یعنی چی. از روی جوونیش اون یکی گزینه رو انتخاب کرد. حالا میاید براش مینویسید "you've been warned"؟ حالا اینم نوشتید هیچی، کامپیوترش رو مستغرق در ویروس هم کردید، کاری نداریم، دیگه چرا تبعیدش می کنید؟ شاید با یه پس گردنی مختصر، بنده ی خدا پشیمون شد از کارش، چرا از کار و زندگی میندازینش؟!

من قصد دارم از این به بعد به کامپیوترم وکالت بدم که خودش دیگه اون گزینه ی Recommended رو انتخاب کنه، تحت هر شرایطی. البته به محض اینکه خودم رو به یه آبادی ای، چیزی رسوندم.



چسبندات: ویندوز و بهشت بردن زوری و تبعید و نرم افزار

جمعه 16 خرداد1393 ساعت 10:9 بعد از ظهر
  • همسر مرده ی دیوانه ی اتاق 26

- خانوم! باز اومدی سراغم؟ ببین منو توی چه دردسری انداختی؟ فک می کنن من دیوونم!
- تو از اولم دیوونه بودی. از همون روزی که اومدی خواستگاریم می دونستم مخت عیب داره.
- بس کن... بس کن! آخه چی از جونم میخوای؟
خنده میخوام سر به سرت بذارم! میخوام همه بدونن تو چه دیوونه ای هستی!
با خودش اون فقط توی ذهن منه... آره... اون واقعی نیست... من خودم کشتمش، اون مرده.
گلدون رو توی سرش خورد میکنه آره من توی ذهنتم! میخنده همیشه هم اون تو خواهم موند!
فریاد نــــــــه!

***
وارد اتاقم میشم. لباس های زنونه رو از تنم در میارم. جلوی مورد اول می نویسم:
انجام شد

 

  • گرگ نما

در اتاق رو باز میکنه و بی هوا داخل میشه. جیغ میکشه گــــــرگ!!
برمیگرده و با تعجب نگاه می کنه چی؟
فرار میکنه
به طرفش میدوه وایستا!
در رو میبنده و قفل میکنه تو دوباره گرگ شدی!
- حالا چی کار باید بکنم؟ من نمیخوام گرگ باشم...
با ناراحتی من زبون گرگا رو نمی فهمم!
***
انجام شد

 

  • مدیر بی منطق

- سلام آقا. ببخشید فقط، تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم شد، و تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم میشه!
- برو پی کارت اول صبحی حوصلتو ندارم!
- ولی دو سه ساعت دیگه یه ساعت پیش...
- برو بیرون بهت میگم! دیوونم کردی!
***
انجام شد

 

  • دیوونه ی چک پوینتی

- سلام... میگم تو رو برای چی آوردن اینجا؟
- ها؟ ئه تویی باز؟ سلام. توی فکرم این توضیحاتم رو ضبط کنم، که هر دفعه که می پرسی مجبور نباشم توضیح بدم.
- هر دفعه؟ ببخشید فک کنم منو اشتباه گرفتید.
- آره؛ هر دفعه همینو میگی. این حرفا رو ول کن. تو واقعا از توی دماغت قزل آلا در میاد؟
- هی! تو از کجا میدونی؟! من اینو به هیچ کس نگفته بودم!
***
بر می گردم به اتاقم: پرستار بی چاره! هزار بار ازش خواستگاری کرده!
انجام شد

 

  • ذهن پریشان معلم ریاضی

- پنج... چهار... هفت... چهل و سه... چهارده... نود و یک...
- اااااااااااا... اطراف رو نگاه می کنه
- پشتش قایم شده هفتادو شصت... پونزده...
***
انجام شد

 

  • مرد فیل بین اتاق 14

به بالا نگاه می کنه. با بی حوصلگی وای نه... دوباره این فیلا اومدن؟...
***
انجام شد

 

به طور کلی میشه گفت علت دیوونگی همه، منم!



چسبندات: توهم توطئه و تیمارستان

دوشنبه 12 خرداد1393 ساعت 11:0 بعد از ظهر
روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم و داشتم نقشه ی فرار نبوغ آمیزم رو کامل می کردم که دیدم چند تا دیوونه ی موذی دارن یه دیوونه ی بدبختی رو اذیت میکنن.

رفتم و اون نامردا رو کیششون کردم.
به دیوونه ی بدبخت گفتم: نذار این دیوونه ها اذیتت کنن! هر وقت دوباره اومدن سراغت، منو صدا کن تا بیام دخلشونو بیارم!
(خیلی شبیه پدرها صحبت کردم، نه؟ نشون میده که من میتونم پدر خوبی باشم)
با تردید و تشویش نگاهم کرد و گفت: می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفتم: آره آره! حتماً.
گفت: ببین... چند نفر از یه سازمان مخفی مأمور شدن که منو بکشن.
گفتم: چی؟ مطمئنی؟
گفت: آره... به کسی نگو، خب؟ اون سه نفرو میبینی که اونجا وایستادن؟ اونا همیشه تعقیبم میکنن، هر جا میرم دنبالم میان... دارن راپورت منو میدن...
گفتم: کودوم سه نفر؟
گفت: اونجا... دو تاشون اونجا دارن مثلا با هم حرف می زنن، اون یکی هم که عینک زده و روزنامه گرفته جلوی صورتش.
گفتم: کیا رو میگی؟ اونجا که کسی نیست.
برگشت نگاهم انداخت؛ بعد با دستش اشاره کرد: اونا دیگه. نگا کن. الان دیگه دارن نگامون میکنن.
گفتم: ببین، تو داری اشتباه میکنی. اونجا هیچ کس نیست. خیلی خب؟
ازم فاصله گرفت: تو هم از اونایی، آره؟ حدس می زدم... میدونستم که نباید بهت اعتماد کنم...
گفتم: چی داری میگی؟ من همین الان بهت کمک کردم...
عقب عقب رفت و بعد، شروع کرد به فرار کردن: همتون دروغ میگید؛ همتون آدمای کثیفی هستید...
بعضیا با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. واقعا ناراحت کنندست.
برگشتم به اتاقم. همش داشتم به اون بیچاره فکر می کردم.
لپتاپم رو باز کردم و یه ایمیل دادم:

«متاسفانه عملیات لو رفته. هدف، مأمورای شماره ی 3، 5 و 12 و اینجانب رو شناسایی کرده. خواستار مأمور کمکی هستیم.
مأمور 16 - پایان گزارش 53»



چسبندات: شیزوفرنی و اسکیزوفرنی و توهم توطئه و مأموریت غیر ممکن و مأموریت ممکن

جمعه 2 خرداد1393 ساعت 10:22 بعد از ظهر
چند روزه که به فکر فرار کردن افتادم. نقشه های مختلف حسابی ذهنم رو مشغول کردن.
چند روز قبل یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. نیاز به کمک بیرونی داشتم و تنها کسی که می تونستم بهش اعتماد کنم، آقای ع.ل بود. برای همین بهش نامه دادم و نیازم رو مطرح کردم.
بعد به فکر جای قایم کردنش افتادم، که خوشبختانه قبلا توی فیلمش دیده بودم که چطور میشه قایمش کرد.
رفتم کتابخونه و یه قرآن برداشتم بردم اتاقم. قیچی رو گرفتم دستم، میخواستم ببرّم که یهو با خودم گفتم: «استغفار کن میرزا! معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ با قرآنم شوخی؟!»
هیچی، قرآن رو گذاشتم سر جاش. نگاه کردم دیدم کنارش مفاتیح گذاشتن. گفتم: «نه! با آشخ عباس هم نمیشه در افتاد!»
کنارش نهج البلاغه بود، بعد صحیفه بود، بعد اصول کافی، بعد صد و ده جلد بحار، دیدم کلا با هیچ کس اونجا نمیشه در افتاد!
گفتم: «می ذارمش لای انجیل.» اما بعد گفتم «آخه من برای چی باید توی اتاقم انجیل داشته باشم؟!»
دیدم بقیه ی کتابا هم سر جمع 20 صفحه بیشتر ندارن و نمیشه اونو لاشون قایم کرد.
برای همین به فکرم رسید که یه کتاب بنویسم و بعد اون رو توی کتاب خودم جاسازی کنم.
چند صفحه ای از کتابم رو تألیف کردم تا اینکه دیروز مرسوله ای از طرف ع.ل به دستم رسید. رفتم توی اتاقم و بازش کردم؛ تقریبا همون چیزی بود که درخواست داده بودم، اما یه مشکلی داشت.
نامه نوشتم بهش گفتم: آقای لاریجانی! شما مثلا میخوای به من کمک کنی از اینجا فرار کنم. برداشتی یه کلنگ یه متری برام فرستادی، آخه من لای چه کتابی اینو قایم کنم؟!
حالا موندم واقعا چی کار کنم. احتمالا باید کتابم رو در ابعاد "خیلی وزیری" (یا "وزیرِ اعظمی") چاپ کنم!

کلنگ ساز



چسبندات: رهایی از شائوشنگ و رستگاری در شائوشنگ

جمعه 26 اردیبهشت1393 ساعت 10:41 بعد از ظهر

تا حالا شده به این فکر کنید که چی میشد اگه یه داداش (یا خواهر) دوقلو داشتید؟ احتمالا خیلی دوست داشتید که یه داداش (همونطور که گفتم یا خواهر) دوقلو می داشتید.

منم همین فکرو کردم. یهو دلم داداش (دیگه نه یا خواهر) دوقلو خواست. فک کردم دنیا چقد متفاوت می بود با یکی که عین من باشه خلقاً و خلقاً (هر دو به فتح خاء! هاها گول خوردید!)

بعد یه روز تصور کردم که برادر دوقلوم کنارمه، قیافش عین منه، و مث من حماقت میکنه. از اون به بعد هر جا میرفتم با داداش دوقلوی خیالیم میرفتم، و زندگی بدون اون برام خیلی خسته کننده و بی معنی بود.

ما با هم خیلی خوش بودیم و حماقات موفقیت آمیزی انجام می دادیم. همه دیگه داداشمو میشناختن و میگفتن که اون مکمل منه.

نمی دونم چرا، ولی کم کم احساس کردم که اون بعضی وقتا یه کارایی میکنه تا اعصاب منو خورد کنه. دقیقا همون کاری که من میگفتم نکن رو میکرد. به من میگفت: تو بدون من هیچ کاری بلد نیستی بکنی، این من بودم که حماقت رو بهت یاد دادم.

میگفت: تو یه بچه ننه ای، هیچ وقت هم نمی تونی یه کار رو درست انجام بدی.

یواش یواش رابطمون شکر آب شد، بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت، من بدون تو می تونم از پس هر کاری بر بیام. اما اون دست از سرم بر نمی داشت. همش مزاحمم می شد. همش مسخره ام میکرد.

یه شب گیج برگشت خونه، هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. منم کنترلم رو از دست دادم و اسلحه ی شکاری رو برداشتم. یه لحظه. یه گولّه. خونش پاشید روی دیوار. انگار من بودم که افتادم روی زمین، دیگه برادری نداشتم. همه چیز تموم شد.

از فردای اون روز احساس آزادی می کردم. دیگه کسی نبود که ازم تقلید کنه. دیگه توی دنیا تک بودم، و افسار حماقت دوباره توی دستای من بود.

آره، شما هم احساس خیلی خوبی خواهید داشت اگه یه برادر دوقلو برای خودتون تصور کنید.



چسبندات: برادر دوقلو و شیزوفرنی

شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 9:1 قبل از ظهر
...




شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 8:5 قبل از ظهر
است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است




شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 7:3 قبل از ظهر
the end is nigh

تمام شد نیق است.




شنبه 20 اردیبهشت1393 ساعت 6:1 قبل از ظهر
بدبختا اینرو شعب یادم الهههه فعلاتن جان سعیت دم بیسی زیاد دیگه ما اند سه الین بیفکر مغلق با تخفیف ملاعلی طبله و.











Designed by Mostafa Siahkali Moradi © 2014 Hemaqat Inc. / All lefts reserved.