بی شعور زادها

پیامی از جانب دوست

سلام! ببخشید مزاحم میشم.
خواستم مراتب معذرت خواهیم رو به عرضتون برسونم، بابت تأخیری که در گذاشتن پست جدید شد. و دلیل این تأخیر طولانی مدت هم... خب... چیزه....
بگذریم! مهم نیست!! مهم اینه که الان پست جدید رو گذاشتم! سعی می کنم (عمرا سعی نمیکنم) که ازین به بعد هر جمعه یه پست بذارم.
می دونم که کلا خواننده های این وبلاگ از 5 نفر تجاوز نمی کنه. اما به هر حال اگه فقط یه خواننده هم داشت (یعنی خودم) باز من نسبت به مخاطبم متعهد بودم.
به هر حال خیلی ممنون که تا اینجای کار همراه ما بودید! امیدوارم که همچنان به خوندن مزخرفاتم ادامه بدید!
همین دیگه. کارم تموم شد. خداحافظ شما.


شقایق کی؟! 6

جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۳۸ بعد از ظهر

آقای مدیر: سلام دخترم! سلام پرویز! خوش اومدید...
همه رفتیم نشستیم. مدیر: با لبخند یهو کجا غیبت زد مصطفی جان؟!
همسر مدیر: با لبخندی گشاد به من و چشم غره به مدیر ... درفش جان!
مدیر: دستپاچه ... منظورم درفش بود! مصطفی کیه!
تعجب کردم. پس اونا میدونستن که من مصطفام، فقط تظاهر می کردن؟ معنی این کارا چی بود؟
- رفتم یه هوایی عوض کنم...
پرویز: با خنده آره، رفت هوا عوض کنه!
همسر مدیر: بلند بنفشه جان! چایی رو بیار!
بعد از چند لحظه، خانوم پرستار سر به زیرانه، سینی چایی به دست ظاهر شد.
- سریع بلند شدم بر پا!
همه شروع کردن به خندیدن.
پرویز: آستینم رو کشید بشین بابا آبرومونو بردی! اینجا که گروه درمانی نیست!
نشستم. البته چیزی هم از گروه درمانی کم نداشت. اون که خانوم پرستار بود، بقیه هم که یه مشت خل و چل بودن نشسته بودیم دور هم!
خانوم پرستار: مستقیم اومد طرف من و چینی سایی رو با دستانی لرزان به سمتم گرفت بفرمایید...
یه لحظه سرم رو بلند کردم و نگام به نگاه خانوم پرستار گره خورد...
نه! امکان نداشت من باهاش ازدواج کنم! شاید فک می کنید که من چه احمقیم که همچین لقمه ی آماده ای رو پس می زنم. اما مسئله اینجاست که این لقمه، خیلی سریع آماده شده بود، مثل فست فود. و مضرات فست فود هم که بر کسی پوشیده نیست. می دونید که 56 درصد بیماری های قلبی ناشی از خوردن زیادی فست فوده... معادل فست فود توی فارسی چیه؟ فِرت‌غذا؟!
پرویز: زد به پام بردار دیگه!
- به خودم اومدم. یه چایی برداشتم فِرت غذا...
خانوم پرستار: با تعجب چی؟!
- چی؟ گفتم... خیلی ممنون!
سرخ شد، رفت به بقیه چایی بده. شقایق اومد و یه چایی برداشت و روی مبل سمت چپم نشست. راست راست نگاهم کرد (چون سمت چپ من نشسته بود و من سمت راستش بودم) یه قلپ از چاییش خورد.
شقایق: بلند توی جوب دستشویی کردی؟! لبخند موذیانه ای زد
همه با تعجب منو نگاه کردن.
- خندیدم نه! برای چی باید همچین کاری بکنم؟! سرمو بردم بیخ گوشش، یواش بجاش توی قوری بول کردم، بیشتر کیف داد!
رنگش پرید و جیغ کشید، چاییو تو صورتم پاشید و بعد پا شد رفت. (این جمله ی به ادب آراسته رو تقدیم می کنم به همه ی اهالی ذوق و هنر و ادب.)



چسبندات: خواستگاری و بنفشه و شقایق و نیلوفر و آرایه ی ادبی

نیلوفر او 5

جمعه ۱۲ دی۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۵۲ بعد از ظهر
فرو رفته بودم توی مبل. داشتم با انگشتام بازی می کردم.

روی مبل سمت راست، آقای مدیرِ بی جَمعه نشسته بود و با لبخند بهم نگاه می کرد.
روی مبل سمت چپ، یه دختر بچه نشسته بود و بی لبخند بهم نگاه می کرد.
همسر مدیر گل ها رو توی گلدون گذاشت و گلدون رو روی میز: خیلی لطف کردین! کاش می گفتین مامان اینا هم میومدن!
نگاهی به مدیر انداختم ببخشید دیگه، یهویی شد...
مدیر: حالا عیب نداره. دفعه ی دیگه اونارو هم با خودت میاری!
- با تعجب دفه ی دیگه؟!
دختربچه: با پررویی پس چی؟ فک کردی توی جلسه ی اول بنفشه رو بهت میدیم؟!
همسر مدیر: خندید قربونش برم! شقایق، خواهر کوچیکتر بنفشه س!
- با بی تفاوتی آها... معلومه...

یه لحظه سکوت. همسر مدیر به آقای مدیر اشاره کرد و رفت توی آشپزخونه. آقای مدیر: زد روی پام ببخشید الآن میام! بلند شد و رفت

یه نگاهی به اطراف انداختم. فقط شقایق اونجا بود. فرصت مناسبی بود. پا شدم رفتم به سمت در.
شقایق: کجا میری؟
با لبخند اضطراب دارم، میرم دستشویی...
شقایق: دستشویی اون طرفه.
- عجب! اما من به دستشویی اونطوری عادت ندارم!
شقایق: با نفرت ایشش... بی کلاس! ما دستشویی غیر فرنگی هم داریم.
با بی حوصلگی اصلا من عادت دارم توی جوب ادرار کنم... چه گیری کردیما!
شقایق: با تنفر سرشو برگردوند بی تربیت...

درو باز کردم و جهیدم بیرون... به سمت آزادی! بعد از چندین سال اسارت در تیمارستان و قبلش فاضلاب، حالا دوباره میخواستم آزاد بشم...

دیدم پرویز و یه خانومی دارن از پله های عمارت میان بالا.
پرویز: سرخوشانه سلام! دیر نکردیم که؟!
با لبخندی گشاد از سر نفرت! پرویز! چقد خوشحالم که دوباره می بینمت! تو اینجا چی کار می کنی آخه؟!
پرویز: من اینجا چی کار می کنم؟! دستشو گذاشت روی شونم و منو چرخوند به سمت در ورودی. یواش در گوشم حتی فکرشم نکن!
با تعجب نگاهش کردم.
پرویز: بلند معرفی می کنم، خانومم نیلوفر!
خیلی خوشوقتم! قبلا بنا بود مزاحمتون بشم برای شام...
نیلوفر: آره! میخواستم ببینم این کیه که دل بنفشه رو اینطوری برده!
- آها، لطف دارین... شما خانوم پرستارو می شناسین؟
نیلوفر: به پرویز آخی چه با نمک! هنوز بهش میگه خانوم پرستار!
پرویز: خندید آره! یکم خجالتیه!
نیلوفر: من خواهر بزرگه ی بنفشم.
وایستادم و با تعجب نگاهشون کردم واقعا؟ به پرویز یعنی تو هم قبلا...؟؟
پرویز: خندید و با آرنجش زد به پهلوم حالا بریم تو، ماجراش طولانیه!

در کاخ مدیر رو باز کرد و رفتیم تو....



چسبندات: بنفشه و تیمارستان و درفش کاویانی و نمایش ترومن

بنفشه ی خود من! 4

چهارشنبه ۱۰ دی۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۲۱ بعد از ظهر

انگار وقتی دیوونه بودم بیشتر فرصت فرار داشتم!
شیفت شب با من بود، مسئول چک کردن وضعیت دیوونه ها من بودم، همینطور مأمور انتقال سرسرسرسر، آشپز و شوینده ی ظروف، و... کلا همش داشتم کار می کردم. در تمام مدت هم اون غول بیابونی نگهبانی میداد و من نمی تونستم از زیر کار در برم.

وقت دادن قرص های دیوونه ها شد و من باید قرص های «دیروز» رو بهشت می دادم.

در اتاقو باز کردم. در نگاه اول کسی رو توی اتاق ندیدم. در نگاه دوم هم کسی رو ندیدم. رفتم توی اتاق. داشتم نگاه سومم رو می انداختم که یهو...

^&~!بــوووم!#@

***

چشمامو باز کردم... احساس گیجی می کردم. نمی دونستم کجام. روی تخت خوابیده بودم. بلند شدم و نشستم. از بیرون سر و صدا میومد. کمی گذشت تا به خودم اومدم. لباس دیوونه ها تنم بود!

وارد سالن شدم. همه قاطی کرده بودن؛ دیوونه ها با لباس پرستارا می دویدن، و پرستارا در لباس دیوونه ها دنبالشون می کردن. فهمیدم یه سری دیوونه ی احمق -از جمله دیروز- تلاش ناموفقی کرده بودن که با نقشه ی من، اقدام به فرار کنن. به اون بی شعور گفته بودم وقتی من فرار کردم این نقشه رو عملی کنه! ولی گوش نکرده بود... نقشه ی خوبی بود که به نظر، با شکست مواجه شده بود.

پرستار پرویز اومد پیشم و گفت: درفش! خوبی؟ بیا این مصطفی رو ببر اتاقش، بعدم برو آقای مدیر کارت داره...
دست درفش رو گذاشت توی دستم. مبهوت مونده بودم. زد پشتم و با لحن مسخره ای گفت: مبارک باشه آقا داماد! شیرینی ما فراموش نشه!!

بعد رفت. به درفش گفتم: تو هیچ معلوم هست چت شده؟ نکنه واقعا فک می کنی منی؟!

- چی داری میگی؟ من مصطفام! تو هم درفشی.
- چی؟ اصلا شوخی بامزه ای نیست...
دستش رو از توی دستم کشید آقای پرستار، اگه حالتون خوب نیست، عیب نداره. من خودم راه اتاقمو بلدم، شما برید استراحت کنید... رفت
- صبر کن ببینم! کجا داری میری؟ این بازی رو خود من شروعش کردم، حالا شما ول نمی کنید؟!
برگشت یادتون نره آقای مدیر منتظرتونه! رفت توی اتاقم و درو بست

رفتم پیش مدیر. گفت: به به! درفش خان! چطوری پسرم؟ امروز خیلی سخت نگذشت که؟!
- سلام آقای مدیر... ببخشید ها، ولی من مصطفام نه درفش... برم اجتماعی؟
با لبخند عیب نداره! منم جای تو بودم همچین حسی پیدا میکردم. از نظر روانشناسی این احساست کاملا طبیعیه. این لباس دیوونه ها چیه تنت کردی؟! در کمدش رو باز کرد و یه دست کت و شلوار خفن دراورد بیا. اینا رو بپوش. یه دستی هم به موهات بکش که دیگه کم کم بریم.
لباسا رو گرفتم کجا؟؟
- خندید خواستگاری دخترم بنفشه دیگه!!



چسبندات: بنفشه و تیمارستان و درفش کاویانی و نمایش ترومن

بنفشه ی من 3

جمعه ۲ آبان۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۱۵ بعد از ظهر

گفتم: یا بسم الله!
درفش همینطوری خیره شده بود توی چشام. منم وحشت زده نگاش میکردم. نقشه لو رفته بود... فرار منتفی بود...
نگهبان، درفش رو فرستاد تو و گفت: توی اتاقش بود، دست و پاشو بسته بود و خوابیده بود رو تختش.
درفش سکندری خوران اومد تو. رئیس گفت: هیچ معلوم هست تا الان کجا بودی؟
گفتم: آقای مدیر ببخشید، دیگه تکرار نمیکنم. خواهش می کنم منو نفرستید اجتماعی...
درفش نشست روی صندلی. رئیس گفت: با تو ام مصطفی! جواب منو بده.
خشکم زد. درفش گیج میزد، تو باغ نبود. گفتم: با من بودید آقای رئیس؟
- نه با شما نیستم، با مصطفام. چش شده این؟
- اون که درفشه...
با خنده چی داری میگی؟ اون مصطفاست دیگه.
- مصطفی منم...
خنده ی بیشتر ولم کن بابا! تو هم وقت گیر آوردی!
یکی زد پشت من، بعد رفت بیرون. گفتم: یعنی فک می کنن من اونم... و اون منه؟!
درفش عین منگا اطرافو نگا میکرد. چک پوینتی داشت بهش میگفت: تو نامزد خانوم پرستاری؟ آره؟ تو میخوای بگیریش؟!
درفش متوجه چیزی نمیشد. دستشو گذاشت روی صورت درفش و کلش رو اون وری کرد: با این قیافت؟!
«دیروز» اومد پیشم و یواش گفت: جریان چیه؟ چرا تو رفتی توی جلد درفش و این رفته تو نقش تو؟
قصه رو براش تعریف کردم: ... جالبیش اینجاس که هیچ کس نفهمیده که من اون نیستم! حتی نامزدش!
- این که خیلی معرکست! این طوری میتونیم ما هم از اینجا در بریم!
- آره! فقط صبر کنید من از اینجا برم بیرون، اگه موفقیت آمیز بود یکی یکی بعد من بیاید!
سریع، با خوشحالی توی راهروها حرکت کردم و راحت با همه سلام علیک کردم. هیچ کس منو نشناخت. داشتم میرفتم به حیاط که پرستار پرویز گفت: بریم بخش یه چایی دور هم بخوریم. همه جمعن.
- نه خیلی ممنون، میدونی که من خیلی توی جمع راحت نیستم. یه سر میرم توی حیاط قدم بزنم. در حیاطو باز کردم.
- مطمئنی؟ الان توی حیاط دارن به سرسرسرسر غذا میدن، فک نکنم ایده ی خوبی باشه که اون اطراف باشی...
نگام که به سرسرسرسر افتاد برق از سرم پرید! سریع درو بستم: چایی، ها؟ پیشنهاد وسوسه کننده ایه...

یه ساعت بعد، توی بخش پرستارا، من احاطه شده وسط همه ی پرستارای تیمارستان...
- ... بعد با یه قاشق کاری کردم که هر چی خورده بود رو بالا بیاره توی کیفش!
همه ی پرستارا زدن زیر خنده...
آخه چطور میشد از اون جهنم فرار کرد؟!



چسبندات: تیمارستان و درفش کاویانی و فرار از تیمارستان و دیوانه خانه و جهنم

بنفشه ی من 2

دوشنبه ۲۱ مهر۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۲۴ بعد از ظهر

با لباس های پرستار «درفش» داشتم میرفتم بیرون که یه پرستار گفت: کجا داری میری؟ امروز جلسه ی گروه درمانی با توئه.
گفتم: چی؟ ولی...
نگهبانا منو گرفتن و بردن به کلاس گروه درمانی. گفتم: چه وضعشه؟ مثلا من پرستارما، دیوونه که نیستم.
منو هل دادن توی کلاس و درو بستن. دیوونه ها نشسته بودن و منو نگاه می کردن. دیوونه ی چک پوینتی گفت: ئه! ببینید پرستارمون کیه!
گفتم: چه عجب بالاخره یکی فهمید من واقعا کیم!
دیوونه ی پارانویید گفت: می دونستم تو-هم یکی از اونایی... به بقیه بهتون نگفتم؟!
گفتم: خب ببینید، چون من کار دارم، جلسه ی امروزو همینجا تموم می کنیم...
شاهمخ بلند شد و با لکنت گفت: اما من حرف دارم...
- ای بابا... خب حرفتو هفته ی بعد بزن. من الان باید برم...
رئیس تیمارستان درو باز کرد و اومد تو: با اجازه میخوام جلسه رو نظارت کنم!
- ولی ما دیگه کارمون تموم شده بود و داشتیم تعطیل می کردیم.
شاهمخ بلند شد و گفت: ولی من حرف دارم...
رئیس به من نگاه کرد و گفت: انگار اون هنوز حرف داره!
- با دندان غروچه خیلی خب بگو.
- من دیروز که با «بابا» غذای سرسرسرسر رو براش بردم، فهمیدم که زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوای تصمیم بگیری باشی یا نباشی...
صدای همه درومد: ای بابا این باز شروع کرد...
- ... البته من هستم، و از بودن با دوستام لذت می برم... از اینکه تونستم با بابا یه دوستی تازه شروع کنم خوشحالم.
بابا گفت: ببند بابا، من میخوام سر به تن تو نباشه! زد زیر خنده
گفتم: خیلی خب؛ ممنون شاهمخ از اینکه احساسات زیبات رو با ما در میون گذاشتی. اشک تو چشام جمع شد واقعا. کس دیگه ای نبود؟ میخوایم تعطیل کنیم.
دیوونه ی اتاق 26 گفت: من چند روزه دیگه روح زنم رو نمی بینم...
بابا گفت: بهتر. اون عفریته هم آخه دیدن داشت؟! زد زیر خنده
- منم اولش همین فکرو می کردم. اما حالا کم کم داره دلم براش تنگ میشه. فک کنم قدرشو ندونستم.
گفتم: متاسفم، چند روز تو فکر یه نقشه ای بودم، نتونستم بیام بهت سر بزنم. به جنبه های مثبتش نگاه کن. وقتی من از اینجا رفتم، تو هم دیگه روح زنت رو نمی بینی و احتمالا آزادت میکنن.
رئیس گفت: نمی فهمم، روح زن این آقا چه ربطی به شما داره؟
- خیلی ممنون آقای رئیس بخاطر این نکته ی جالبتون. بلند شدم همه دیگه حرفاشونو زدن؟
دیوونه ی چک پوینتی گفت: فک کنم خانوم پرستار کم کم داره مجذوب من میشه!
- آره منم همین فکرو میکنم... به سمت در خروجی رفتم اگه یکم دیگه ادامه بدی، خودش میاد التماست میکنه که بگیریش!
رئیس گفت: آقای کاویانی؟ واقعا خجالت آوره!
درو باز کردم چطور مگه؟
- چطور می تونید درمورد نامزدتون اینطوری صحبت کنید؟
چک پوینتی: نامزدش؟
من: نامزدم؟
چک پوینتی رو به من: نامزدت؟ ای نامرد! باید می دونستم توی اون کله ی پر از قزل آلات یه فکرایی داری... یقه ی منو گرفت
- نه نه اشتباه شده... درفش نامزد خانوم پرستاره، نه من.
رئیس: یعنی چی؟ مگه درفش دیگه ای هم داریم؟
شاهمخ بلند شد: من یه چیزی بگم؟
بابا: ببند بابا! داره جالب میشه!
من: اگه فقط اجازه بدید من یه دقیقه برم بیرون...
اومدم برم بیرون که دیدم درفش وایستاده جلوم...



چسبندات: تیمارستان و درفش کاویانی و فرار از تیمارستان و دیوانه خانه و شاهمخ

بنفشه ی من 1

جمعه ۱۸ مهر۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۳۷ بعد از ظهر
هر روز عصر، یه پرستاری میومد تا قرصامو بهم بده و مجبورم کنه که بخورمشون -و من هیچ وقت نمیخوردمشون. یه بار یه نقشه ی فرار به ذهنم رسید. اینکه پرستاره رو بیهوش کنم، لباساشو بپوشم و به عنوان پرستار، راحت از تیمارستان خارج بشم.
چند روز گذشت و هر روز، یه پرستار خانوم میومد که خب، به درد نقشم نمیخورد. بالاخره یه آقای پرستاری به نام «درفش» اومد تا قرصامو بهم بده. بی چاره! گلدونی به سرش کوبیده شد، دست و پا و دهنش بسته شدن، لباساش پوشیده شدن، لباسام به تنش پوشونده شدن؛ با خیال راحت از سالن گذشته شدم و برای خودم سوت می زدم و با سر، به همکارام سلام می دادم!
یهو پرستار پرویز صدام کرد: درفش... درفش...
اومد گفت: امشب بیا خونمون بازیو با هم ببینیم؛ خانومم هم یه چیزی درست میکنه با هم میخوریم.
- یعنی منو نشناختی؟!
- یعنی چی؟ تو میخوای مهمونمون کنی؟
- من کیم الان؟
- باشه بابا. تو درفش همیشگی. تو مهمونمون کن.
رفت. واقعا منو نشناخته بود! فک میکرد من واقعا اون پرستارم!!
داشتم همینجوری میرفتم که دیدم خانوم پرستار به دیوار تکیه داده، منو نگاه میکنه و اشک میریزه. گفتم: چی شده خانوم پرستار؟!
- چی شده؟ تازه ازم می پرسی چی شده؟
- باز اون دیوونه ی چک پوینتی مزاحمتون شده؟
- جا خورد، آب دهنشو قورت داد تو قضیه ی اونو از کجا فهمیدی؟
- از کجا فهمیدم؟ منظورتون چیه؟
داد زد نخیرم، از دست تو ناراحتم که دیشب نیومدی سر قرار!
سرفه کردم، سرخ شدم چی؟ من نیومدم؟؟
- بله. من و مامانم دو ساعت اونجا معطل شدیم... مامانم کلی از دستت شاکی شد. گفت درفش یا آخر هفته مث آدم میاد خواستگاری، یا دیگه پشت گوششو دید، منو میبینه!
- درفــش؟! من الان درفشم؟!
- تا آخر هفته اگه نیای با بابام صحبت کنی، دیگه کرفسم نیستی...
و گریه کنان رفت. این دیگه آخرش بود. دختره نامزد آقا درفش بود، بعد فک میکرد من اونم! پس چرا داشت باهاش ازدواج میکرد؟!
سرم رو انداختم پایین و رفتم که از اون دیوونه خونه خارج بشم...



چسبندات: درفش کاویانی و پرستار و تیمارستان و دیوانه خانه و فرار

نگهبان جدید

یکشنبه ۱۳ مهر۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۱۷ بعد از ظهر

یه روز عصر، قرار بود یه نگهبان جدید بیاد به دیوونه خونه. البته نه اینکه خیلی اتفاق بزرگی باشه؛ همه چیز داشت خیلی معمولی و بی اهمیت پیش می رفت. تا اینکه یهو یه دیوونه در اتاقمو با شدت و هیجان باز کرد و وحشت زده منو نگاه کرد. گفتم: چیه؟
گفت: می دونی نگهبان جدید چیه؟
- یعنی چی چیه؟!
- اون یه دیوه.
- چی؟ دیو؟!
- آره... 3 متر قدشه، نیم تن وزنشه...
- کی؟ نگهبانه؟
- شاخای این جوری داره... اومد جلوتر ... وقتی نعره میزنه، توی صحرای سینا زلزله میشه...
- آره... فک کنم بهش میگن «اثر پروانه ای»...
- میومد جلوتر ... هر روز یه گاو کامل میخوره، وگرنه خود ماها رو میخوره.
چند قدم عقب رفتم داری ترسناک میشی، میشه انقد نیای جلو؟
اومد جلوتر، با تشویش هر روز یه نفر کامل میخوره، می فهمی یعنی چی؟
با ترس امیدوارم واقعا این کارو نکنه!
- هر روز ظهر، دو نفر باید گوشاشو تمیز کنن... اون گوشای کثیف و پر از آشغال و...
با وحشت بس کن...
- ... و بوگندوشو...
یقه ی منو گرفت و توی چشام زل زد و مرموزانه گفت: اون شبا فقط 3 بار خر و پف میکنه... میفهمی؟
وحشت زده، با سر تایید کردم. چند لحظه بهم خیره موند، بعد عقب عقب به سمت در رفت. زمزمه کرد: فقط 3 بار...
گفتم: 3 بار...
و رفت.

کلی نگران شدم، گفتم این یارو با این حالش، نکنه به کسی آسیب بزنه؟ برم گزارش بدم، یه دوایی چیزی بهش تزریق کنن.

عصر، یه کامیون ضدگلوله اومد. داشتیم از پنجره نگاه می کردیم. در کامیون باز شد و یه غول به زنجیر بسته شده از توش اومد بیرون. صداش میکردن «سر سر سر سر»...



چسبندات: اثر پروانه ای و نگهبان و دیوانه خانه و شیزوفرنی و وحشت

وقتی اخم میکنی...

یکشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۸ بعد از ظهر
شب خانوم پرستار اومد توی اتاقمون. یه نگاهی به اطراف انداخت: بی نظمی و شلختگی و ریخت و پاش.
با عصبانیت بهمون نگاه کرد: این دیگه چه وضعشه؟ بز هم وقتی میخواد بخوابه، اول خرت و پرتای زیرشو با لگد میندازه اون ور!
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!
خانوم پرستار آهی کشید و گفت: یه ساعت دیگه برمیگردم. اگه اینجا همینطوری مونده باشه، همتون میرید اجتماعی. فهمیدید؟؟
بعد رفت بیرون و درو محکم پشتش بست...

یه ساعت دیگه، خانوم پرستار برگشت. با تعجب دید اتاق بهم ریخته تر از همیشه، و ما بی خیال تر از هیچ وقت نشستیم داریم چیپس میخوریم و پلی استیشن بازی می کنیم.
با عصبانیت داد زد: مگه بهتون نگفتم اینجا رو مرتب کنید؟ فک کردید من باهاتون شوخی دارم؟
گفتم: خانوم پرستار حالتون خوبه؟ شما پنج دقیقه پیش اومدید گفتید یه ساعت دیگه میام. هنوز که یه ساعت نشده.
ساعت رو بهش نشون دادم: ببینید، شما ساعت یازده اومدید دیگه؟ الانم یازده و پنج دقیقست.
پرستار با تعجب نگاهی به ساعت گوشیش انداخت. بعد اخم کرد: ساعتا رو امشب کشیدن عقب؟
شونه هامو انداختم بالا.
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود که وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!
گفتم: آره دیگه، 5 دقیقه ی پیش خودت گفتی.
خانوم پرستار همونطوری با اخم نگامون کرد و گفت: باشه... یه ساعت دیگه برمیگردم. ببینم اون موقع دیگه چه بهونه ای دارید...
بعد رفت و درو پشت سرش کوبید...


یه ساعت دیگه پرستار اومد و با دیدن وضع شلوغ پلوغ اتاق و ما درحال تخمه شکستن و تماشای فیلم متعجب نشد. انگار انتظارش رو داشت.
گفت: خب؟ این دفعه چرا؟! الان که دیگه ساعت دوازدست.
گفتم: چه ربطی داره؟ شما که نگفتید ساعت 12 میام. گفتید «یه ساعت دیگه» میام. الان دو ساعت دیگست. بایستی یه ساعت پیش میومدید.
پرستار اخماشو باز نکرد: فک کردی خیلی باهوشی هان؟
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم می کنی...
درو محکم بست.



چسبندات: ساعت یازده و عقب کشیدن ساعت و ساعت رسمی کشور و خانوم پرستار و اخم

روان شناسی با لینی

سه شنبه ۱۱ شهریور۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۳ بعد از ظهر
سلام! تصمیم گرفتم یکی از معتبرترین تست های شخصیت شناسی رو که بر اساس نوع و شکل خوابیدنه بهتون ارائه بدم. با ما همراه باشید!


 شما شبیه کدام شکل میخوابید؟ شخصیت شما ارتباط مستقیم با شکل خوابیدنتان دارد...

1.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، به احتمال قوی شخصیت گرمی دارید.

 

 

2.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، دارای شخصیت بسیار سردی هستید. پیشنهاد می کنیم بجای اینکه خودتان را جمع کنید، از پتو یا بخاری استفاده کنید.

 

 

3.

 

 

 

کسی که به این شکل میخوابد، دارای شخصیتی است که چیزی را زیر بالش خود گذاشته و میخواهد آن را بردارد.

 

 

4.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، احتمالا سفید برفی یا زیبای خفته هستید و در انتظار شاهزاده به سر می برید. خدا صبر جمیلی به شما بدهد.

 

 

5.

 

 

 

اینجا هم باز همون زیبای خفته اید که از بس خوابیدید، کمرتون خشک شده، میخواهید قلنجتان رو بشکنید.

 

 

6.

 

 

 

این طرز خوابیدن، نشان دهنده ی شخصیت متهجد و شب زنده دار شماست و خبر از سجده های طولانی در دل شب می دهد.

التماس دعا

 

7.

 

 

 

درصورتی که به این حالت میخوابید، احتمالا علاقه دارید که در حالی که سوار بر اسب هستید به خواب بروید.

 

 

8.

 

 

 

و در این حالت، احتمالا علاقه دارید در حال پیاده شدن از اسبتان بخوابید؟

 

 

 9.

 

 

 

اینجا در حقیقت نخوابیده اید، بلکه دارای شخصیتی هستید که چشم گذاشته اید تا دوستانتان قایم شوند و با آنها قایم باشکی بازی نمایید.

 

 

 10.

 

 

 

و در اینجا، از بس دوستان شل و ولتان تقاضای مهلت بیشتر کرده اند، که شما پتو روی خودتان کشیده و به خواب عمیقی می روید.

 

 

 11.

 

 

 

 به تجربه ثابت گردیده کسی که به این شکل میخوابید، نیاز به تنفس ندارید و به اصطلاح، «بی هوا زی» می باشید. یعنی درواقع، بهتر است که این گونه باشید، وگرنه تبدیل به اصطلاحاً، «جنازه» خواهید شد.

 

12.

 

 

 

 اگر به این شکل میخوابید، احتمالا دارید پیش خودتان می خندید و فکر می کنید: "اگه مردی حالا بگو چه شخصیتی دارم؟" درحالی که نمی دانید ما با کسی شوخی نداریم، و تمام این بساط کاملا جدی و واقعی است.

 

13.

 

 

 

شخصیت کسی که این طوری می خوابد، در کشتی به سر می برد و با تکان های شدید حاصل از امواج، از تخت خود به این طرف و آن طرف پرت می شود.

 

 

14.

 

 

 

 اگر به صورت میخوابید، دارای شخصیت پویایی هستید. چراکه در ابتدا شخصیت «بی اعتقاد به متکا»یی دارید و فکر میکنید دستتان میتواند کار متکا را برایتان انجام دهد. صبح که دیگر نتوانستید دستتان (و گردنتان) را تکان دهید، شخصیت «معتقد به متکا»یی پیدا خواهید کرد.

 

15.

 

 

 

در اینجا دیگر دارید لوس بازی در می آورید و الکی وقتمان را میگیرید. خواهش می کنم رعایت کنید دیگر، مسخره اش را درآورده اید.

 

 

16.

 

 

 

خیلی ممنون... الآن بهتر شد.

از اینکه این مقاله ی روانشناسیمان را مطالعه کردید تشکر می کنیم. خدانگهدار.



چسبندات: روانشناسی بالینی و تست شخصیت شناسی و شیوه ی خوابیدن

ماه رمضون آمد و ماه رمضون رفت / صد حیف که این آمد و صد حیف که اون رفت

یکشنبه ۲۶ مرداد۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۷ بعد از ظهر
وقتی ماه رمضون شروع شد، یه سوال برام ایجاد شد؛ زنگ زدم به دفتر معظم له، گفتم: سلام علیکم حاج آقای معظم له. یه سوالی.‌ من رو الان به عنوان دیوونه آوردن تیمارستان، حالا من باید روزه بگیرم یا نه؟
آقای معظم له گفت که بالاخره اگه دکترا تشخیص بدن که من عاقل نیستم، خب دیگه مکلف هم نیستم لابد.
اونجا بود که کلی خوشحال شدم! با بچه ها یه جشنی ترتیب دادیم و خوشحالی کردیم و به سلامتی علما، نوشابه ی پنجم رو دادیم بالا.
میدونم. واقعا کار اشتباهی کردم. اینکه روزه نمی گرفتم که مایه ی خوشحالی نبود. بله، اون موقع نباید خوشی میکردم.

ماه رمضون آمد
بلکه وقتی فهمیدم نماز هم ازم ساقطه باید خوشحال می شدم!!



چسبندات: ماه رمضان و مهمانی خدا و دفتر معظم له و به سلامتی علما

ریکامندد!

شنبه ۲۴ خرداد۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۴۹ بعد از ظهر

بعضی وقتا یه پیام هایی توی برنامه ها میاد، پایینش دو تا گزینه داره، که جلوی یکی از گزینه هاش نوشته Recommended. به تجربه ثابت شده که اگه گزینه ی غیر ریکامندد رو انتخاب کنید، کلا یا اون برنامه از کار میفته، یا سیستمتون از کار میفته، یا سازمان برق از کار میفته، یا بالاخره یه چیز دیگه ای از کار میفته.

البته جا داره از این دوستان تشکر کنیم که به ما این حق انتخاب رو میدن و به شعور ما احترام میذارن (خیر سّرشون!)؛ ولی اومدیم و یکی نخواست طبق این Recommend ایشون عمل کنه. باید بزنن کل زندگیش رو نابود کنن؟ باید به یه نفر پول بدن تا بره توی محلشون آبروش رو ببره، یا حتی با تیزی صورتشو خط خطی کنه؟ 

خب این چه کاریه آخه؟ فک کردین خدا و پیغمبر راضین از این کاراتون؟! آقا مگه بهشت بردن زورکیه؟!!
اصلا اومدیم و یکی مثل ما بی سواد، نمیدونست Recommended یعنی چی. از روی جوونیش اون یکی گزینه رو انتخاب کرد. حالا میاید براش مینویسید "you've been warned"؟ حالا اینم نوشتید هیچی، کامپیوترش رو مستغرق در ویروس هم کردید، کاری نداریم، دیگه چرا تبعیدش می کنید؟ شاید با یه پس گردنی مختصر، بنده ی خدا پشیمون شد از کارش، چرا از کار و زندگی میندازینش؟!

من قصد دارم از این به بعد به کامپیوترم وکالت بدم که خودش دیگه اون گزینه ی Recommended رو انتخاب کنه، تحت هر شرایطی. البته به محض اینکه خودم رو به یه آبادی ای، چیزی رسوندم.



چسبندات: ویندوز و بهشت بردن زوری و تبعید و نرم افزار






Designed by Mostafa Siahkali Moradi

© 2014 Hemaqat Inc. / All lefts reserved.