X
تبلیغات
بی شعور زادها
+Mostafa
بی شعور زادها | در این وبلاگ، حماقت کردن آزاد است.
http://hemaqat.blogfa.com/post/199 - Translate this page
اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گندیده بر منابر انبیق

(سعدی سیاهکالی مرادی)


چسبندات: سعدی و اول اردیبهشت ماه جلالی و بلبل گوینده بر منابر قضبان و بوستان
محموق شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/198 - Translate this page
ترجیح می دهم پای اینترنت و در خانه باشم و به درس فکر کنم تا این که در کلاس بنشینم و به اینترنت فکر کنم.

حیف که در حالت اول مدرک گیرم نمیاد، وگرنه عملیش میکردم.


چسبندات: دکتر شریعتی و ترجیح می دهم و روشن فکر و نظام آموزشی و آموزش و پرورش
محموق شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/197 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. عاقل به نظر می رسید، اما یکم مشوش بود. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: ئَه! بازم تو؟

گفتم: فک کنم...

گفت: میدونم... 

بعد دهنشو کج کرد و ادای منو دراورد: برای چی اومدی اینجا؟ من تو دماغم قزل آلا پرورش میدم... با دماغم تلویزیونو عوض می کنم... خربزه رو وا میکنم... فیل رو دعوا میکنم...

گفتم: خوب میشی، خوب میشی... ولش کن مهم نیست.

و سریع فرار کردم. بنده خدا خیلی وضعش خراب بود.

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، این دیوونه هه گفت: خانوم، من اصلا نمی خوام با شما ازدواج کنم؛ فکرامو کردم، دیدم خوب نیست زن آدم مث شما دستش سنگین باشه. تموم شد و رفت.

خانوم پرستار متعجب گفت: با من ازدواج کنی؟! نه تو رو خّدا بیا منو بگیر!

گفت: نه دیگه خانوم دکتر، ببخشید، نمیشه.

گفت: نه! خواهش میکنم! من بدون تو چی کار کنم؟ دق میکنم! بیا باهام عروسی کن.

گفت: نه خانوم محترم، اصلا من قصد ادامه ی تحصیل دارم.

گفت: چقد به پات صبر کنم آخه؟ همه ی دخترای هم سن من الان سه تا بچه دارن. بابام هر روز میگه ول کن این پسره ی الدنگو، ولی من بازم به پات میشینم تا بیای...

دیوونه هه گفت: نه، اینطوری نمیشه.

بعد صندلی رو گرفت تو دستش... ما همه بهت زده مونده بودیم....

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/196 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: ئِه! باز تویی؟ دیدی برگشتم؟

گفتم: فک کنم اشتباه گرفتید.

گفت: آهان، تو چیزی نمیدونی. خب من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم. مثل توی بازیا. اما مردم فک می کنن من دیوونم. راز تو رو هم میدونم لازم نیست بگی.

گفتم: راز منو میدونی؟؟

گفت: آره دگیه. از دماغت ماهی بیرون میاد و با دماغت تلویزیون رو روشن می کنی و اینا. یادمه.

گفتم: آهان! آره! پس تو هم میدونی؟!

نمیدونم منظورش از این چرت و پرتا چی بود، اما حداقل فهمیدم مخش عیب داره؛ بدبخت فک می کرد میتونه سیو کنه، بعد لود کنه! لابد فک می کرد جون اضافه هم داره!

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. همین دیوونه هه یه دست کت و شلوار پوشید، یه دسته گل گرفت و وقتی خانوم پرستار اومد، رفت جلوش زانو زد و گفت: مارگارتّای عزیزم! با من ازدواج میکنی؟!

خانوم پرستار گفت: چه غلطی کردی؟ روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. اونم سرشو انداخت پایین و گفت: نه! این دفعه دیگه نمیزنمت! ولی آخه چرا منو میزنی؟ من میتونم شوهر خیلی خوبی برات باشم! هر چقد پول بخوای پات میریزم! فقط بهم بگو که باهام ازدواج میکنی.

گفت: ایکبیری! بیاید این دیوونه رو ببریدش!

بهم گفت: آخه چرا قبول نمی کنه؟ دوباره باید لود کنم از اول؟ خسته شدم!

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ لود کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/195 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: این یه رازه.

گفتم: خب منم رازمو بهت میگم... امممم؛ من یه دماغ جادویی دارم که... وقتی فین می کنم از توش قزل آلا در میاد بیرون. ازش به عنوان کنترل تلویزیون هم استفاده می کنم و... هر وقت دماغم بگیره کافیه بگم: «صندلیو وا میکنم/ فیل ها رو دعوا میکنم/ امروز و فردا میکنم/ خربزه پیدا میکنم». خب حالا نوبت توئه.

گفت: قول میدی به کسی نگی؟ گفتم آره.

گفت: من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم.

گفتم: جدا؟ حالا یعنی چی؟

گفت: ببین مثلا من بین یه دوراهی گیر می کنم، نمی دونم کودوم راه درسته. یه سیو می کنم یه راهی رو میرم، اگه اشتباه بود میخوابم و دوباره از سر دوراهی لود میکنم، بعد اون یکی راه رو میرم. به همین سادگی. اما مردم فک می کنن من دیوونم.

گفتم: عجب بابا تو دیگه کی هستی!

معلوم بود مرتیکه مزخرف میگه. واسه همین انداخته بودنش تیمارستان.

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، همین دیوونه هه دستپاچه شد؛ بهم گفت: عجب پرستاری! مجرده؟

گفتم: این بیریخته رو میگی؟! معلومه که مجرده. آخه کی میاد اینو بگیره؟ چطور؟

هیچی دیگه. اجازه گرفت، بعد بلند شد گلوشو صاف کرد و گفت: خانوم پرستار، من شیفته ی متانت و شفاقت شما شدم و به شما علاقه مندم. با من ازدواج می کنید؟!

گفت: چی؟ چی گفتی چش دریده؟! روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. هیچی. اونم نامردی نکرد، صندلی رو برداشت و زد تو سر و صورت پرستار.

گفت: من فقط ازش خواستگاری کردم... عیب نداره، فقط کافیه بخوابم و لود کنم، آخرین سیوم مال وقتیه که وارد تیمارستان شدم.

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ سیو کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی