X
تبلیغات
بی شعور زادها
+Mostafa
بی شعور زادها | در این وبلاگ، حماقت کردن آزاد است.
http://hemaqat.blogfa.com/post/197 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. عاقل به نظر می رسید، اما یکم مشوش بود. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: ئَه! بازم تو؟

گفتم: فک کنم...

گفت: میدونم... 

بعد دهنشو کج کرد و ادای منو دراورد: برای چی اومدی اینجا؟ من تو دماغم قزل آلا پرورش میدم... با دماغم تلویزیونو عوض می کنم... خربزه رو وا میکنم... فیل رو دعوا میکنم...

گفتم: خوب میشی، خوب میشی... ولش کن مهم نیست.

و سریع فرار کردم. بنده خدا خیلی وضعش خراب بود.

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، این دیوونه هه گفت: خانوم، من اصلا نمی خوام با شما ازدواج کنم؛ فکرامو کردم، دیدم خوب نیست زن آدم مث شما دستش سنگین باشه. تموم شد و رفت.

خانوم پرستار متعجب گفت: با من ازدواج کنی؟! نه تو رو خّدا بیا منو بگیر!

گفت: نه دیگه خانوم دکتر، ببخشید، نمیشه.

گفت: نه! خواهش میکنم! من بدون تو چی کار کنم؟ دق میکنم! بیا باهام عروسی کن.

گفت: نه خانوم محترم، اصلا من قصد ادامه ی تحصیل دارم.

گفت: چقد به پات صبر کنم آخه؟ همه ی دخترای هم سن من الان سه تا بچه دارن. بابام هر روز میگه ول کن این پسره ی الدنگو، ولی من بازم به پات میشینم تا بیای...

دیوونه هه گفت: نه، اینطوری نمیشه.

بعد صندلی رو گرفت تو دستش... ما همه بهت زده مونده بودیم....

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/196 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: ئِه! باز تویی؟ دیدی برگشتم؟

گفتم: فک کنم اشتباه گرفتید.

گفت: آهان، تو چیزی نمیدونی. خب من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم. مثل توی بازیا. اما مردم فک می کنن من دیوونم. راز تو رو هم میدونم لازم نیست بگی.

گفتم: راز منو میدونی؟؟

گفت: آره دگیه. از دماغت ماهی بیرون میاد و با دماغت تلویزیون رو روشن می کنی و اینا. یادمه.

گفتم: آهان! آره! پس تو هم میدونی؟!

نمیدونم منظورش از این چرت و پرتا چی بود، اما حداقل فهمیدم مخش عیب داره؛ بدبخت فک می کرد میتونه سیو کنه، بعد لود کنه! لابد فک می کرد جون اضافه هم داره!

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. همین دیوونه هه یه دست کت و شلوار پوشید، یه دسته گل گرفت و وقتی خانوم پرستار اومد، رفت جلوش زانو زد و گفت: مارگارتّای عزیزم! با من ازدواج میکنی؟!

خانوم پرستار گفت: چه غلطی کردی؟ روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. اونم سرشو انداخت پایین و گفت: نه! این دفعه دیگه نمیزنمت! ولی آخه چرا منو میزنی؟ من میتونم شوهر خیلی خوبی برات باشم! هر چقد پول بخوای پات میریزم! فقط بهم بگو که باهام ازدواج میکنی.

گفت: ایکبیری! بیاید این دیوونه رو ببریدش!

بهم گفت: آخه چرا قبول نمی کنه؟ دوباره باید لود کنم از اول؟ خسته شدم!

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ لود کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/195 - Translate this page

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: این یه رازه.

گفتم: خب منم رازمو بهت میگم... امممم؛ من یه دماغ جادویی دارم که... وقتی فین می کنم از توش قزل آلا در میاد بیرون. ازش به عنوان کنترل تلویزیون هم استفاده می کنم و... هر وقت دماغم بگیره کافیه بگم: «صندلیو وا میکنم/ فیل ها رو دعوا میکنم/ امروز و فردا میکنم/ خربزه پیدا میکنم». خب حالا نوبت توئه.

گفت: قول میدی به کسی نگی؟ گفتم آره.

گفت: من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم.

گفتم: جدا؟ حالا یعنی چی؟

گفت: ببین مثلا من بین یه دوراهی گیر می کنم، نمی دونم کودوم راه درسته. یه سیو می کنم یه راهی رو میرم، اگه اشتباه بود میخوابم و دوباره از سر دوراهی لود میکنم، بعد اون یکی راه رو میرم. به همین سادگی. اما مردم فک می کنن من دیوونم.

گفتم: عجب بابا تو دیگه کی هستی!

معلوم بود مرتیکه مزخرف میگه. واسه همین انداخته بودنش تیمارستان.

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، همین دیوونه هه دستپاچه شد؛ بهم گفت: عجب پرستاری! مجرده؟

گفتم: این بیریخته رو میگی؟! معلومه که مجرده. آخه کی میاد اینو بگیره؟ چطور؟

هیچی دیگه. اجازه گرفت، بعد بلند شد گلوشو صاف کرد و گفت: خانوم پرستار، من شیفته ی متانت و شفاقت شما شدم و به شما علاقه مندم. با من ازدواج می کنید؟!

گفت: چی؟ چی گفتی چش دریده؟! روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. هیچی. اونم نامردی نکرد، صندلی رو برداشت و زد تو سر و صورت پرستار.

گفت: من فقط ازش خواستگاری کردم... عیب نداره، فقط کافیه بخوابم و لود کنم، آخرین سیوم مال وقتیه که وارد تیمارستان شدم.

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ سیو کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!


چسبندات: چک پوینت و خانم پرستار و دیوانه ی عاشق و لیلی و مجنون و قزل آلا
محموق شده در  چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/194 - Translate this page

همه ی دیوونه ها و پرستارا توی سالن اجتماعات جمع شده و منتظر تحویل سال بودن. بقیه هم توی اتاق مدیر جمع شده بودن.

حدود ده دقیقه مونده بود به تحویل سال، من به هوای اینکه دستشویی دارم از سالن خارج شدم.

توی راهرو حرکت می کردم و زیر چشمی نگهبانا رو می پاییدم. کلا دو نفر از در اصلی نگهبانی میکردن و بقیه رفته بودن دور سفره ی هفت سین!

وارد دستشویی زنانه شدم و در دیگش رو با کپسول آتش نشانی باز کردم و وارد بخش زنان شدم که کاملا خالی شده بود.

5 دقیقه وقت داشتم. تصمیم گرفته بودم که لحظه ی تحویل سال، هر جور شده خارج از تیمارستان باشم. حتی برای چند ثانیه. چون اگه توی تیمارستان می موندم، اون وقت تا آخر سال مجبور بودم که توی تیمارستان باشم!

به سمت پله ها دویدم. یه قرص جوشان انداختم تو دهنم. رفتم طبقه ی همکف. یه نگهبان دم در وایستاده بود که با کپسول زدم به سرش و بی هوش شد.

رفتم تو حیاط. از کنار دیوار حرکت می کردم. به گوشه ی حیاط که رسیدم یه نگهبان داد زد: وایستا!

3 دقیقه وقت داشتم. نور نورافکن رو انداختن روم. چند تا نگهبان به سمتم می دویدن. و من به سمت در اصلی...

2 دقیقه. نگهبانا و یه دکتر از هر طرف به من هجوم آوردن و منو گرفتن. من تقلا کردم و اونا محکم تر منو گرفتن. بعد من تمنا کردم و اونا حتی محکم تر از قبل منو گرفتن!

1 دقیقه مونده بود و نگهبانا من رو داشتن به سمت سالن می کشوندن... همه چیز تموم شد. من باید تا آخر سال توی تیمارستان می موندم...


کف های قرص جوشان رو بیرون ریختم و شروع کردم به لرزیدن و رعشه. نگهبانا منو گذاشتن زمین و نیم متر عقب رفتند. دکتر سریع اومد جلو و یه سرنگ درآورد. سریع سرنگ رو قاپیدم و زدم به نگهبانی که جلوم بود. بعد دویدم به سمت در، درحالی که همه پشت سرم دنبالم بودن.

از روی میله های مارپیچی جلوی در کوچک پریدم و از تیمارستان خارج شدم...

ماشین های پلیس و نگهبانا منو محاصره کرده بودن و هلیکوپتر نورش رو روی من انداخته بود، و من روی خاک خوابیده بودم و داشتم پروانه درست می کردم. سال تحویل شد.


چسبندات: فرار از تیمارستان و سال 1393 و تحویل سال و نوروز و کلاه قرمزی 93
محموق شده در  پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/193 - Translate this page

خونه تکونی یه رسم دیرینه ئه (!) که نزدیکای عید انجام میگیره. توی خونه ی ما خونه تکونی معمولا در چهار مرحله صورت می پذیره:

1- تصمیم گیری توی این مرحله، ما بطور جدی مصمم میشیم که یه دست اساسی به اثاثیه ی منزل بکشیم و یک بار برای همیشه، خونمون رو تبدیل به یک دسته ی گل کنیم (و از اون به بعد در دسته گل زندگی کنیم احتمالا).

2- پاک سازی در این مرحله، تمام آت و آش غالایی رو که در طول سال های گذشته جمع کردیم، از قبیل مقوا، سطل ماست، کاغذهای الکی، قوطی های فلزی و شیشه ای و... بیرون می ریزیم و بعد مشاهده میکنیم که خونمون، به طور وحشتناکی خلوت و تمیز شده! عین این خونه های خارجی که کلا یه میز اون وسطه میذارن.

3- پشیمانی طی این مرحله، که بعد از گذشت حدود دو ساعت از مرحله ی قبل اتفاق میفته، انواع و اقسام افکار مختلف درمورد کاری که انجام دادیم، و شعرهایی مثل «لنگه کفشی در بیابان نعمت است» و «آن چیز که خوار آید، یک روز به کار آید» به سراغ فکر ما می آیند؛ بطوری که به روان پریشی و وسواس فکری مزمن و شیزوفرن تبدیل میشود. در انتها در برابر این افکار تسلیم می شویم و به غلط کردن می افتیم و در صدد بازگردانی فرایند انجام شده بر می آییم.

4- بازگرداندی پس از گذشت این مرحله، تمام خانه دقیقا به حال و روز اول خود باز می گردد (و عجیب اینه که حتی دوباره گرد و خاک میشینه روی میز و صندلی!) و لبخند رضایت بر لبان ما می نشیند.


چسبندات: خانه تکانی و عید نوروز و لنگه کفشی در بیابان نعمت است و آن چیز که خوار آید و سطل ماست
محموق شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی