بی شعور زادها

بنفشه ی من 2

دوشنبه 21 مهر1393 ساعت 11:24 بعد از ظهر

با لباس های پرستار «درفش» داشتم میرفتم بیرون که یه پرستار گفت: کجا داری میری؟ امروز جلسه ی گروه درمانی با توئه.
گفتم: چی؟ ولی...
نگهبانا منو گرفتن و بردن به کلاس گروه درمانی. گفتم: چه وضعشه؟ مثلا من پرستارما، دیوونه که نیستم.
منو هل دادن توی کلاس و درو بستن. دیوونه ها نشسته بودن و منو نگاه می کردن. دیوونه ی چک پوینتی گفت: ئه! ببینید پرستارمون کیه!
گفتم: چه عجب بالاخره یکی فهمید من واقعا کیم!
دیوونه ی شیزوفرن گفت: می دونستم تو-هم یکی از اونایی... به بقیه بهتون نگفتم؟!
گفتم: خب ببینید، چون من کار دارم، جلسه ی امروزو همینجا تموم می کنیم...
شاهمخ بلند شد و گفت: اما من حرف دارم...
- ای بابا... خب حرفتو هفته ی بعد بزن. من الان باید برم...
رئیس تیمارستان درو باز کرد و اومد تو: با اجازه میخوام جلسه رو نظارت کنم!
- ولی ما دیگه کارمون تموم شده بود و داشتیم تعطیل می کردیم.
شاهمخ بلند شد و گفت: ولی من حرف دارم...
رئیس به من نگاه کرد و گفت: انگار اون هنوز حرف داره!
- خیلی خب بگو.
- من دیروز که با «بابا» غذای سرسرسرسر رو براش بردم، فهمیدم که زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوای تصمیم بگیری باشی یا نباشی...
همه گفتن: ای بابا این باز شروع کرد...
- ... البته من هستم، و از بودن با دوستام لذت می برم... از اینکه تونستم با بابا یه دوستی تازه شروع کنم خوشحالم.
بابا گفت: ببند بابا، من میخوام سر به تن تو نباشه! زد زیر خنده
گفتم: خیلی خب؛ ممنون شاهمخ از اینکه احساسات زیبات رو با ما در میون گذاشتی. اشک تو چشام جمع شد واقعا. کس دیگه ای نبود؟ میخوایم تعطیل کنیم.
دیوونه ی اتاق 26 گفت: من چند روزه دیگه روح زنم رو نمی بینم...
بابا گفت: بهتر. اون عفریته هم آخه دیدن داشت؟! زد زیر خنده
- منم اولش همین فکرو می کردم. اما حالا کم کم داره دلم براش تنگ میشه. فک کنم قدرشو ندونستم.
گفتم: متاسفم، چند روز تو فکر یه نقشه ای بودم، نتونستم بیام بهت سر بزنم. به جنبه های مثبتش نگاه کن. وقتی من از اینجا رفتم، تو هم دیگه روح زنت رو نمی بینی و احتمالا آزادت میکنن.
رئیس گفت: نمی فهمم، روح زن این آقا چه ربطی به شما داره؟
- خیلی ممنون آقای رئیس بخاطر این نکته ی جالبتون. بلند شدم همه دیگه حرفاشونو زدن؟
دیوونه ی چک پوینتی گفت: فک کنم خانوم پرستار کم کم داره مجذوب من میشه!
- آره منم همین فکرو میکنم... به سمت در خروجی رفتم اگه یکم دیگه ادامه بدی، خودش میاد التماست میکنه که بگیریش!
رئیس گفت: آقای کاویانی؟ واقعا خجالت آوره!
درو باز کردم چطور مگه؟
- چطور می تونید درمورد نامزدتون اینطوری صحبت کنید؟
چک پوینتی: نامزدش؟
من: نامزدم؟
چک پوینتی رو به من: نامزدت؟ ای نامرد! باید می دونستم توی اون کله ی پر از قزل آلات یه فکرایی داری... یقه ی منو گرفت
- نه نه اشتباه شده... درفش نامزد خانوم پرستاره، نه من.
رئیس: یعنی چی؟ مگه درفش دیگه ای هم داریم؟
شاهمخ بلند شد: من یه چیزی بگم؟
بابا: ببند بابا! داره جالب میشه!
من: اگه فقط اجازه بدید من یه دقیقه برم بیرون...
اومدم برم بیرون که دیدم درفش وایستاده جلوم...



چسبندات: تیمارستان و درفش کاویانی و فرار از تیمارستان و دیوانه خانه و شاهمخ

بنفشه ی من 1

جمعه 18 مهر1393 ساعت 10:37 بعد از ظهر
هر روز عصر، یه پرستاری میومد تا قرصامو بهم بده و مجبورم کنه که بخورمشون -و من هیچ وقت نمیخوردمشون. یه بار یه نقشه ی فرار به ذهنم رسید. اینکه پرستاره رو بیهوش کنم، لباساشو بپوشم و به عنوان پرستار، راحت از تیمارستان خارج بشم.
چند روز گذشت و هر روز، یه پرستار خانوم میومد که خب، به درد نقشم نمیخورد. بالاخره یه آقای پرستاری به نام «درفش» اومد تا قرصامو بهم بده. بی چاره! گلدونی به سرش کوبیده شد، دست و پا و دهنش بسته شدن، لباساش پوشیده شدن، لباسام به تنش پوشونده شدن؛ با خیال راحت از سالن گذشتم و برای خودم سوت می زدم و با سر، به همکارام سلام می دادم!
یهو یکی صدام کرد: درفش... درفش...
اومد گفت: امشب بیا خونمون بازیو با هم ببینیم؛ خانومم هم یه چیزی درست میکنه با هم میخوریم.
- یعنی منو نشناختی؟!
- یعنی چی؟ تو میخوای مهمونمون کنی؟
- من کیم الان؟
- باشه بابا. تو درفش همیشگی. تو مهمونمون کن.
رفت. واقعا منو نشناخته بود! فک میکرد من واقعا اون پرستارم!!
داشتم همینجوری میرفتم که دیدم خانوم پرستار به دیوار تکیه داده، منو نگاه میکنه و اشک میریزه. گفتم: چی شده خانوم پرستار؟!
- چی شده؟ تازه ازم می پرسی چی شده؟
- باز اون دیوونه ی چک پوینتی مزاحمتون شده؟
- جا خورد، آب دهنشو قورت داد تو قضیه ی اونو از کجا فهمیدی؟
- از کجا فهمیدم؟ منظورتون چیه؟
داد زد نخیرم، از دست تو ناراحتم که دیشب نیومدی سر قرار!
سرفه کردم، سرخ شدم چی؟ من نیومدم؟؟
- بله. من و مامانم دو ساعت اونجا معطل شدیم... مامانم کلی از دستت شاکی شد. گفت درفش یا آخر هفته مث آدم میاد خواستگاری، یا دیگه پشت گوششو دید، منو میبینه!
- درفــش؟! من الان درفشم؟!
- تا آخر هفته اگه نیای با بابام صحبت کنی، دیگه کرفسم نیستی...
و گریه کنان رفت. این دیگه آخرش بود. دختره نامزد آقا درفش بود، بعد فک میکرد من اونم! پس چرا داشت باهاش ازدواج میکرد؟!
سرم رو انداختم پایین و رفتم که از اون دیوونه خونه خارج بشم...



چسبندات: درفش کاویانی و پرستار و تیمارستان و دیوانه خانه و فرار

نگهبان جدید

یکشنبه 13 مهر1393 ساعت 10:17 بعد از ظهر

یه روز عصر، قرار بود یه نگهبان جدید بیاد به دیوونه خونه. البته نه اینکه خیلی اتفاق بزرگی باشه؛ همه چیز داشت خیلی معمولی و بی اهمیت پیش می رفت. تا اینکه یهو یه دیوونه در اتاقمو با شدت و هیجان باز کرد و وحشت زده منو نگاه کرد. گفتم: چیه؟
گفت: می دونی نگهبان جدید چیه؟
- یعنی چی چیه؟!
- اون یه دیوه.
- چی؟ دیو؟!
- آره... 3 متر قدشه، نیم تن وزنشه...
- کی؟ نگهبانه؟
- شاخای این جوری داره... اومد جلوتر ... وقتی نعره میزنه، توی صحرای سینا زلزله میشه...
- آره... فک کنم بهش میگن «اثر پروانه ای»...
- میومد جلوتر ... هر روز یه گاو کامل میخوره، وگرنه خود ماها رو میخوره.
چند قدم عقب رفتم داری ترسناک میشی، میشه انقد نیای جلو؟
اومد جلوتر، با تشویش هر روز یه نفر کامل میخوره، می فهمی یعنی چی؟
با ترس امیدوارم واقعا این کارو نکنه!
- هر روز ظهر، دو نفر باید گوشاشو تمیز کنن... اون گوشای کثیف و پر از آشغال و...
با وحشت بس کن...
- ... و بوگندوشو...
یقه ی منو گرفت و توی چشام زل زد و مرموزانه گفت: اون شبا فقط 3 بار خر و پف میکنه... میفهمی؟
وحشت زده، با سر تایید کردم. چند لحظه بهم خیره موند، بعد عقب عقب به سمت در رفت. زمزمه کرد: فقط 3 بار...
گفتم: 3 بار...
و رفت.

کلی نگران شدم، گفتم این یارو با این حالش، نکنه به کسی آسیب بزنه؟ برم گزارش بدم، یه دوایی چیزی بهش تزریق کنن.

عصر، یه کامیون ضدگلوله اومد. داشتیم از پنجره نگاه می کردیم. در کامیون باز شد و یه غول به زنجیر بسته شده از توش اومد بیرون. صداش میکردن «سر سر سر سر»...



چسبندات: اثر پروانه ای و نگهبان و دیوانه خانه و شیزوفرنی و وحشت

وقتی اخم میکنی...

یکشنبه 30 شهریور1393 ساعت 10:8 بعد از ظهر
شب خانوم پرستار اومد توی اتاقمون. یه نگاهی به اطراف انداخت: بی نظمی و شلختگی و ریخت و پاش.
با عصبانیت بهمون نگاه کرد: این دیگه چه وضعشه؟ بز هم وقتی میخواد بخوابه، اول خرت و پرتای زیرشو با لگد میندازه اون ور!
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!
خانوم پرستار آهی کشید و گفت: یه ساعت دیگه برمیگردم. اگه اینجا همینطوری مونده باشه، همتون میرید اجتماعی. فهمیدید؟؟
بعد رفت بیرون و درو محکم پشتش بست...

یه ساعت دیگه، خانوم پرستار برگشت. با تعجب دید اتاق بهم ریخته تر از همیشه، و ما بی خیال تر از هیچ وقت نشستیم داریم چیپس میخوریم و پلی استیشن بازی می کنیم.
با عصبانیت داد زد: مگه بهتون نگفتم اینجا رو مرتب کنید؟ فک کردید من باهاتون شوخی دارم؟
گفتم: خانوم پرستار حالتون خوبه؟ شما پنج دقیقه پیش اومدید گفتید یه ساعت دیگه میام. هنوز که یه ساعت نشده.
ساعت رو بهش نشون دادم: ببینید، شما ساعت یازده اومدید دیگه؟ الانم یازده و پنج دقیقست.
پرستار با تعجب نگاهی به ساعت گوشیش انداخت. بعد اخم کرد: ساعتا رو امشب کشیدن عقب؟
شونه هامو انداختم بالا.
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود که وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!
گفتم: آره دیگه، 5 دقیقه ی پیش خودت گفتی.
خانوم پرستار همونطوری با اخم نگامون کرد و گفت: باشه... یه ساعت دیگه برمیگردم. ببینم اون موقع دیگه چه بهونه ای دارید...
بعد رفت و درو پشت سرش کوبید...


یه ساعت دیگه پرستار اومد و با دیدن وضع شلوغ پلوغ اتاق و ما درحال تخمه شکستن و تماشای فیلم متعجب نشد. انگار انتظارش رو داشت.
گفت: خب؟ این دفعه چرا؟! الان که دیگه ساعت دوازدست.
گفتم: چه ربطی داره؟ شما که نگفتید ساعت 12 میام. گفتید «یه ساعت دیگه» میام. الان دو ساعت دیگست. بایستی یه ساعت پیش میومدید.
پرستار اخماشو باز نکرد: فک کردی خیلی باهوشی هان؟
دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم می کنی...
درو محکم بست.



چسبندات: ساعت یازده و عقب کشیدن ساعت و ساعت رسمی کشور و خانوم پرستار و اخم

روان شناسی با لینی

سه شنبه 11 شهریور1393 ساعت 10:43 بعد از ظهر
سلام! تصمیم گرفتم یکی از معتبرترین تست های شخصیت شناسی رو که بر اساس نوع و شکل خوابیدنه بهتون ارائه بدم. با ما همراه باشید!


 شما شبیه کدام شکل میخوابید؟ شخصیت شما ارتباط مستقیم با شکل خوابیدنتان دارد...

1.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، به احتمال قوی شخصیت گرمی دارید.

 

 

2.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، دارای شخصیت بسیار سردی هستید. پیشنهاد می کنیم بجای اینکه خودتان را جمع کنید، از پتو یا بخاری استفاده کنید.

 

 

3.

 

 

 

کسی که به این شکل میخوابد، دارای شخصیتی است که چیزی را زیر بالش خود گذاشته و میخواهد آن را بردارد.

 

 

4.

 

 

 

اگر شما به این شکل میخوابید، احتمالا سفید برفی یا زیبای خفته هستید و در انتظار شاهزاده به سر می برید. خدا صبر جمیلی به شما بدهد.

 

 

5.

 

 

 

اینجا هم باز همون زیبای خفته اید که از بس خوابیدید، کمرتون خشک شده، میخواهید قلنجتان رو بشکنید.

 

 

6.

 

 

 

این طرز خوابیدن، نشان دهنده ی شخصیت متهجد و شب زنده دار شماست و خبر از سجده های طولانی در دل شب می دهد.

التماس دعا

 

7.

 

 

 

درصورتی که به این حالت میخوابید، احتمالا علاقه دارید که در حالی که سوار بر اسب هستید به خواب بروید.

 

 

8.

 

 

 

و در این حالت، احتمالا علاقه دارید در حال پیاده شدن از اسبتان بخوابید؟

 

 

 9.

 

 

 

اینجا در حقیقت نخوابیده اید، بلکه دارای شخصیتی هستید که چشم گذاشته اید تا دوستانتان قایم شوند و با آنها قایم باشکی بازی نمایید.

 

 

 10.

 

 

 

و در اینجا، از بس دوستان شل و ولتان تقاضای مهلت بیشتر کرده اند، که شما پتو روی خودتان کشیده و به خواب عمیقی می روید.

 

 

 11.

 

 

 

 به تجربه ثابت گردیده کسی که به این شکل میخوابید، نیاز به تنفس ندارید و به اصطلاح، «بی هوا زی» می باشید. یعنی درواقع، بهتر است که این گونه باشید، وگرنه تبدیل به اصطلاحاً، «جنازه» خواهید شد.

 

12.

 

 

 

 اگر به این شکل میخوابید، احتمالا دارید پیش خودتان می خندید و فکر می کنید: "اگه مردی حالا بگو چه شخصیتی دارم؟" درحالی که نمی دانید ما با کسی شوخی نداریم، و تمام این بساط کاملا جدی و واقعی است.

 

13.

 

 

 

شخصیت کسی که این طوری می خوابد، در کشتی به سر می برد و با تکان های شدید حاصل از امواج، از تخت خود به این طرف و آن طرف پرت می شود.

 

 

14.

 

 

 

 اگر به صورت میخوابید، دارای شخصیت پویایی هستید. چراکه در ابتدا شخصیت «بی اعتقاد به متکا»یی دارید و فکر میکنید دستتان میتواند کار متکا را برایتان انجام دهد. صبح که دیگر نتوانستید دستتان (و گردنتان) را تکان دهید، شخصیت «معتقد به متکا»یی پیدا خواهید کرد.

 

15.

 

 

 

در اینجا دیگر دارید لوس بازی در می آورید و الکی وقتمان را میگیرید. خواهش می کنم رعایت کنید دیگر، مسخره اش را درآورده اید.

 

 

16.

 

 

 

خیلی ممنون... الآن بهتر شد.

از اینکه این مقاله ی روانشناسیمان را مطالعه کردید تشکر می کنیم. خدانگهدار.



چسبندات: روانشناسی بالینی و تست شخصیت شناسی و شیوه ی خوابیدن

ماه رمضون آمد و ماه رمضون رفت / صد حیف که این آمد و صد حیف که اون رفت

یکشنبه 26 مرداد1393 ساعت 10:7 بعد از ظهر
وقتی ماه رمضون شروع شد، یه سوال برام ایجاد شد؛ زنگ زدم به دفتر معظم له، گفتم: سلام علیکم حاج آقای معظم له. یه سوالی.‌ من رو الان به عنوان دیوونه آوردن تیمارستان، حالا من باید روزه بگیرم یا نه؟
آقای معظم له گفت که بالاخره اگه دکترا تشخیص بدن که من عاقل نیستم، خب دیگه مکلف هم نیستم لابد.
اونجا بود که کلی خوشحال شدم! با بچه ها یه جشنی ترتیب دادیم و خوشحالی کردیم و به سلامتی علما، نوشابه ی پنجم رو دادیم بالا.
میدونم. واقعا کار اشتباهی کردم. اینکه روزه نمی گرفتم که مایه ی خوشحالی نبود. بله، اون موقع نباید خوشی میکردم.

ماه رمضون آمد
بلکه وقتی فهمیدم نماز هم ازم ساقطه باید خوشحال می شدم!!



چسبندات: ماه رمضان و مهمانی خدا و دفتر معظم له و به سلامتی علما

ریکامندد!

شنبه 24 خرداد1393 ساعت 10:49 بعد از ظهر

بعضی وقتا یه پیام هایی توی برنامه ها میاد، پایینش دو تا گزینه داره، که جلوی یکی از گزینه هاش نوشته Recommended. به تجربه ثابت شده که اگه گزینه ی غیر ریکامندد رو انتخاب کنید، کلا یا اون برنامه از کار میفته، یا سیستمتون از کار میفته، یا سازمان برق از کار میفته، یا بالاخره یه چیز دیگه ای از کار میفته.

البته جا داره از این دوستان تشکر کنیم که به ما این حق انتخاب رو میدن و به شعور ما احترام میذارن (خیر سّرشون!)؛ ولی اومدیم و یکی نخواست طبق این Recommend ایشون عمل کنه. باید بزنن کل زندگیش رو نابود کنن؟ باید به یه نفر پول بدن تا بره توی محلشون آبروش رو ببره، یا حتی با تیزی صورتشو خط خطی کنه؟ 

خب این چه کاریه آخه؟ فک کردین خدا و پیغمبر راضین از این کاراتون؟! آقا مگه بهشت بردن زورکیه؟!!
اصلا اومدیم و یکی مثل ما بی سواد، نمیدونست Recommended یعنی چی. از روی جوونیش اون یکی گزینه رو انتخاب کرد. حالا میاید براش مینویسید "you've been warned"؟ حالا اینم نوشتید هیچی، کامپیوترش رو مستغرق در ویروس هم کردید، کاری نداریم، دیگه چرا تبعیدش می کنید؟ شاید با یه پس گردنی مختصر، بنده ی خدا پشیمون شد از کارش، چرا از کار و زندگی میندازینش؟!

من قصد دارم از این به بعد به کامپیوترم وکالت بدم که خودش دیگه اون گزینه ی Recommended رو انتخاب کنه، تحت هر شرایطی. البته به محض اینکه خودم رو به یه آبادی ای، چیزی رسوندم.



چسبندات: ویندوز و بهشت بردن زوری و تبعید و نرم افزار

او.هم.او.طئه

جمعه 16 خرداد1393 ساعت 10:9 بعد از ظهر
  • همسر مرده ی دیوانه ی اتاق 26

- خانوم! باز اومدی سراغم؟ ببین منو توی چه دردسری انداختی؟ فک می کنن من دیوونم!
- تو از اولم دیوونه بودی. از همون روزی که اومدی خواستگاریم می دونستم مخت عیب داره.
- بس کن... بس کن! آخه چی از جونم میخوای؟
خنده میخوام سر به سرت بذارم! میخوام همه بدونن تو چه دیوونه ای هستی!
با خودش اون فقط توی ذهن منه... آره... اون واقعی نیست... من خودم کشتمش، اون مرده.
گلدون رو توی سرش خورد میکنه آره من توی ذهنتم! میخنده همیشه هم اون تو خواهم موند!
فریاد نــــــــه!

***
وارد اتاقم میشم. لباس های زنونه رو از تنم در میارم. جلوی مورد اول می نویسم:
انجام شد

 

  • گرگ نما

در اتاق رو باز میکنه و بی هوا داخل میشه. جیغ میکشه گــــــرگ!!
برمیگرده و با تعجب نگاه می کنه چی؟
فرار میکنه
به طرفش میدوه وایستا!
در رو میبنده و قفل میکنه تو دوباره گرگ شدی!
- حالا چی کار باید بکنم؟ من نمیخوام گرگ باشم...
با ناراحتی من زبون گرگا رو نمی فهمم!
***
انجام شد

 

  • مدیر بی منطق

- سلام آقا. ببخشید فقط، تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم شد، و تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم میشه!
- برو پی کارت اول صبحی حوصلتو ندارم!
- ولی دو سه ساعت دیگه یه ساعت پیش...
- برو بیرون بهت میگم! دیوونم کردی!
***
انجام شد

 

  • دیوونه ی چک پوینتی

- سلام... میگم تو رو برای چی آوردن اینجا؟
- ها؟ ئه تویی باز؟ سلام. توی فکرم این توضیحاتم رو ضبط کنم، که هر دفعه که می پرسی مجبور نباشم توضیح بدم.
- هر دفعه؟ ببخشید فک کنم منو اشتباه گرفتید.
- آره؛ هر دفعه همینو میگی. این حرفا رو ول کن. تو واقعا از توی دماغت قزل آلا در میاد؟
- هی! تو از کجا میدونی؟! من اینو به هیچ کس نگفته بودم!
***
بر می گردم به اتاقم: پرستار بی چاره! هزار بار ازش خواستگاری کرده!
انجام شد

 

  • ذهن پریشان معلم ریاضی

- پنج... چهار... هفت... چهل و سه... چهارده... نود و یک...
- اااااااااااا... اطراف رو نگاه می کنه
- پشتش قایم شده هفتادو شصت... پونزده...
***
انجام شد

 

  • مرد فیل بین اتاق 14

به بالا نگاه می کنه. با بی حوصلگی وای نه... دوباره این فیلا اومدن؟...
***
انجام شد

 

به طور کلی میشه گفت علت دیوونگی همه، منم!



چسبندات: توهم توطئه و تیمارستان

تو.هم.تو.طئه

دوشنبه 12 خرداد1393 ساعت 11:0 بعد از ظهر
روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم و داشتم نقشه ی فرار نبوغ آمیزم رو کامل می کردم که دیدم چند تا دیوونه ی موذی دارن یه دیوونه ی بدبختی رو اذیت میکنن.

رفتم و اون نامردا رو کیششون کردم.
به دیوونه ی بدبخت گفتم: نذار این دیوونه ها اذیتت کنن! هر وقت دوباره اومدن سراغت، منو صدا کن تا بیام دخلشونو بیارم!
(خیلی شبیه پدرها صحبت کردم، نه؟ نشون میده که من میتونم پدر خوبی باشم)
با تردید و تشویش نگاهم کرد و گفت: می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفتم: آره آره! حتماً.
گفت: ببین... چند نفر از یه سازمان مخفی مأمور شدن که منو بکشن.
گفتم: چی؟ مطمئنی؟
گفت: آره... به کسی نگو، خب؟ اون سه نفرو میبینی که اونجا وایستادن؟ اونا همیشه تعقیبم میکنن، هر جا میرم دنبالم میان... دارن راپورت منو میدن...
گفتم: کودوم سه نفر؟
گفت: اونجا... دو تاشون اونجا دارن مثلا با هم حرف می زنن، اون یکی هم که عینک زده و روزنامه گرفته جلوی صورتش.
گفتم: کیا رو میگی؟ اونجا که کسی نیست.
برگشت نگاهم انداخت؛ بعد با دستش اشاره کرد: اونا دیگه. نگا کن. الان دیگه دارن نگامون میکنن.
گفتم: ببین، تو داری اشتباه میکنی. اونجا هیچ کس نیست. خیلی خب؟
ازم فاصله گرفت: تو هم از اونایی، آره؟ حدس می زدم... میدونستم که نباید بهت اعتماد کنم...
گفتم: چی داری میگی؟ من همین الان بهت کمک کردم...
عقب عقب رفت و بعد، شروع کرد به فرار کردن: همتون دروغ میگید؛ همتون آدمای کثیفی هستید...
بعضیا با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. واقعا ناراحت کنندست.
برگشتم به اتاقم. همش داشتم به اون بیچاره فکر می کردم.
لپتاپم رو باز کردم و یه ایمیل دادم:

«متاسفانه عملیات لو رفته. هدف، مأمورای شماره ی 3، 5 و 12 و اینجانب رو شناسایی کرده. خواستار مأمور کمکی هستیم.
مأمور 16 - پایان گزارش 53»



چسبندات: شیزوفرنی و اسکیزوفرنی و توهم توطئه و مأموریت غیر ممکن و مأموریت ممکن

رستگاری در آلکاتراز!

جمعه 2 خرداد1393 ساعت 10:22 بعد از ظهر
چند روزه که به فکر فرار کردن افتادم. نقشه های مختلف حسابی ذهنم رو مشغول کردن.
چند روز قبل یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. نیاز به کمک بیرونی داشتم و تنها کسی که می تونستم بهش اعتماد کنم، آقای ع.ل بود. برای همین بهش نامه دادم و نیازم رو مطرح کردم.
بعد به فکر جای قایم کردنش افتادم، که خوشبختانه قبلا توی فیلمش دیده بودم که چطور میشه قایمش کرد.
رفتم کتابخونه و یه قرآن برداشتم بردم اتاقم. قیچی رو گرفتم دستم، میخواستم ببرّم که یهو با خودم گفتم: «استغفار کن میرزا! معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ با قرآنم شوخی؟!»
هیچی، قرآن رو گذاشتم سر جاش. نگاه کردم دیدم کنارش مفاتیح گذاشتن. گفتم: «نه! با آشخ عباس هم نمیشه در افتاد!»
کنارش نهج البلاغه بود، بعد صحیفه بود، بعد اصول کافی، بعد صد و ده جلد بحار، دیدم کلا با هیچ کس اونجا نمیشه در افتاد!
گفتم: «می ذارمش لای انجیل.» اما بعد گفتم «آخه من برای چی باید توی اتاقم انجیل داشته باشم؟!»
دیدم بقیه ی کتابا هم سر جمع 20 صفحه بیشتر ندارن و نمیشه اونو لاشون قایم کرد.
برای همین به فکرم رسید که یه کتاب بنویسم و بعد اون رو توی کتاب خودم جاسازی کنم.
چند صفحه ای از کتابم رو تألیف کردم تا اینکه دیروز مرسوله ای از طرف ع.ل به دستم رسید. رفتم توی اتاقم و بازش کردم؛ تقریبا همون چیزی بود که درخواست داده بودم، اما یه مشکلی داشت.
نامه نوشتم بهش گفتم: آقای لاریجانی! شما مثلا میخوای به من کمک کنی از اینجا فرار کنم. برداشتی یه کلنگ یه متری برام فرستادی، آخه من لای چه کتابی اینو قایم کنم؟!
حالا موندم واقعا چی کار کنم. احتمالا باید کتابم رو در ابعاد "خیلی وزیری" (یا "وزیرِ اعظمی") چاپ کنم!

کلنگ ساز



چسبندات: رهایی از شائوشنگ و رستگاری در شائوشنگ

عاشقانه ای برای برادر دوقلویم

جمعه 26 اردیبهشت1393 ساعت 10:41 بعد از ظهر

تا حالا شده به این فکر کنید که چی میشد اگه یه داداش (یا خواهر) دوقلو داشتید؟ احتمالا خیلی دوست داشتید که یه داداش (همونطور که گفتم یا خواهر) دوقلو می داشتید.

منم همین فکرو کردم. یهو دلم داداش (دیگه نه یا خواهر) دوقلو خواست. فک کردم دنیا چقد متفاوت می بود با یکی که عین من باشه خلقاً و خلقاً (هر دو به فتح خاء! هاها گول خوردید!)

بعد یه روز تصور کردم که برادر دوقلوم کنارمه، قیافش عین منه، و مث من حماقت میکنه. از اون به بعد هر جا میرفتم با داداش دوقلوی خیالیم میرفتم، و زندگی بدون اون برام خیلی خسته کننده و بی معنی بود.

ما با هم خیلی خوش بودیم و حماقات موفقیت آمیزی انجام می دادیم. همه دیگه داداشمو میشناختن و میگفتن که اون مکمل منه.

نمی دونم چرا، ولی کم کم احساس کردم که اون بعضی وقتا یه کارایی میکنه تا اعصاب منو خورد کنه. دقیقا همون کاری که من میگفتم نکن رو میکرد. به من میگفت: تو بدون من هیچ کاری بلد نیستی بکنی، این من بودم که حماقت رو بهت یاد دادم.

میگفت: تو یه بچه ننه ای، هیچ وقت هم نمی تونی یه کار رو درست انجام بدی.

یواش یواش رابطمون شکر آب شد، بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت، من بدون تو می تونم از پس هر کاری بر بیام. اما اون دست از سرم بر نمی داشت. همش مزاحمم می شد. همش مسخره ام میکرد.

یه شب گیج برگشت خونه، هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. منم کنترلم رو از دست دادم و اسلحه ی شکاری رو برداشتم. یه لحظه. یه گولّه. خونش پاشید روی دیوار. انگار من بودم که افتادم روی زمین، دیگه برادری نداشتم. همه چیز تموم شد.

از فردای اون روز احساس آزادی می کردم. دیگه کسی نبود که ازم تقلید کنه. دیگه توی دنیا تک بودم، و افسار حماقت دوباره توی دستای من بود.

آره، شما هم احساس خیلی خوبی خواهید داشت اگه یه برادر دوقلو برای خودتون تصور کنید.



چسبندات: برادر دوقلو و شیزوفرنی







Designed by Mostafa Siahkali Moradi

© 2014 Hemaqat Inc. / All lefts reserved.