+Mostafa
بی شعور زادها | در این وبلاگ، حماقت کردن آزاد است.
http://hemaqat.blogfa.com/post/216 - Translate this page

بعضی وقتا یه پیام هایی توی برنامه ها میاد، پایینش دو تا گزینه داره، که جلوی یکی از گزینه هاش نوشته Recommended. به تجربه ثابت شده که اگه گزینه ی غیر ریکامندد رو انتخاب کنید، کلا یا اون برنامه از کار میفته، یا سیستمتون از کار میفته، یا سازمان برق از کار میفته، یا بالاخره یه چیز دیگه ای از کار میفته.

البته جا داره از این دوستان تشکر کنیم که به ما این حق انتخاب رو میدن و به شعور ما احترام میذارن (خیر سّرشون!)؛ ولی اومدیم و یکی نخواست طبق این Recommend ایشون عمل کنه. باید بزنن کل زندگیش رو نابود کنن؟ باید به یه نفر پول بدن تا بره توی محلشون آبروش رو ببره، یا حتی با تیزی صورتشو خط خطی کنه؟ 

خب این چه کاریه آخه؟ فک کردین خدا و پیغمبر راضین از این کاراتون؟! آقا مگه بهشت بردن زورکیه؟!!
اصلا اومدیم و یکی مثل ما بی سواد، نمیدونست Recommended یعنی چی. از روی جوونیش اون یکی گزینه رو انتخاب کرد. حالا میاید براش مینویسید "you've been warned"؟ حالا اینم نوشتید هیچی، کامپیوترش رو مستغرق در ویروس هم کردید، کاری نداریم، دیگه چرا تبعیدش می کنید؟ شاید با یه پس گردنی مختصر، بنده ی خدا پشیمون شد از کارش، چرا از کار و زندگی میندازینش؟!

من قصد دارم از این به بعد به کامپیوترم وکالت بدم که خودش دیگه اون گزینه ی Recommended رو انتخاب کنه، تحت هر شرایطی. البته به محض اینکه خودم رو به یه آبادی ای، چیزی رسوندم.


چسبندات: ویندوز و بهشت بردن زوری و تبعید و نرم افزار
محموق شده در  شنبه 24 خرداد1393ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/215 - Translate this page
  • همسر مرده ی دیوانه ی اتاق 26

- خانوم! باز اومدی سراغم؟ ببین منو توی چه دردسری انداختی؟ فک می کنن من دیوونم!
- تو از اولم دیوونه بودی. از همون روزی که اومدی خواستگاریم می دونستم مخت عیب داره.
- بس کن... بس کن! آخه چی از جونم میخوای؟
خنده میخوام سر به سرت بذارم! میخوام همه بدونن تو چه دیوونه ای هستی!
با خودش اون فقط توی ذهن منه... آره... اون واقعی نیست... من خودم کشتمش، اون مرده.
گلدون رو توی سرش خورد میکنه آره من توی ذهنتم! میخنده همیشه هم اون تو خواهم موند!
فریاد نــــــــه!

***
وارد اتاقم میشم. لباس های زنونه رو از تنم در میارم. جلوی مورد اول می نویسم:
انجام شد

 

  • گرگ نما

در اتاق رو باز میکنه و بی هوا داخل میشه. جیغ میکشه گــــــرگ!!
برمیگرده و با تعجب نگاه می کنه چی؟
فرار میکنه
به طرفش میدوه وایستا!
در رو میبنده و قفل میکنه تو دوباره گرگ شدی!
- حالا چی کار باید بکنم؟ من نمیخوام گرگ باشم...
با ناراحتی من زبون گرگا رو نمی فهمم!
***
انجام شد

 

  • مدیر بی منطق

- سلام آقا. ببخشید فقط، تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم شد، و تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم میشه!
- برو پی کارت اول صبحی حوصلتو ندارم!
- ولی دو سه ساعت دیگه یه ساعت پیش...
- برو بیرون بهت میگم! دیوونم کردی!
***
انجام شد

 

  • دیوونه ی چک پوینتی

- سلام... میگم تو رو برای چی آوردن اینجا؟
- ها؟ ئه تویی باز؟ سلام. توی فکرم این توضیحاتم رو ضبط کنم، که هر دفعه که می پرسی مجبور نباشم توضیح بدم.
- هر دفعه؟ ببخشید فک کنم منو اشتباه گرفتید.
- آره؛ هر دفعه همینو میگی. این حرفا رو ول کن. تو واقعا از توی دماغت قزل آلا در میاد؟
- هی! تو از کجا میدونی؟! من اینو به هیچ کس نگفته بودم!
***
بر می گردم به اتاقم: پرستار بی چاره! هزار بار ازش خواستگاری کرده!
انجام شد

 

  • ذهن پریشان معلم ریاضی

- پنج... چهار... هفت... چهل و سه... چهارده... نود و یک...
- اااااااااااا... اطراف رو نگاه می کنه
- پشتش قایم شده هفتادو شصت... پونزده...
***
انجام شد

 

  • مرد فیل بین اتاق 14

به بالا نگاه می کنه. با بی حوصلگی وای نه... دوباره این فیلا اومدن؟...
***
انجام شد

 

به طور کلی میشه گفت علت دیوونگی همه، منم!


چسبندات: توهم توطئه و تیمارستان
محموق شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/214 - Translate this page
روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم و داشتم نقشه ی فرار نبوغ آمیزم رو کامل می کردم که دیدم چند تا دیوونه ی موذی دارن یه دیوونه ی بدبختی رو اذیت میکنن.

رفتم و اون نامردا رو کیششون کردم.
به دیوونه ی بدبخت گفتم: نذار این دیوونه ها اذیتت کنن! هر وقت دوباره اومدن سراغت، منو صدا کن تا بیام دخلشونو بیارم!
(خیلی شبیه پدرها صحبت کردم، نه؟ نشون میده که من میتونم پدر خوبی باشم)
با تردید و تشویش نگاهم کرد و گفت: می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفتم: آره آره! حتماً.
گفت: ببین... چند نفر از یه سازمان مخفی مأمور شدن که منو بکشن.
گفتم: چی؟ مطمئنی؟
گفت: آره... به کسی نگو، خب؟ اون سه نفرو میبینی که اونجا وایستادن؟ اونا همیشه تعقیبم میکنن، هر جا میرم دنبالم میان... دارن راپورت منو میدن...
گفتم: کودوم سه نفر؟
گفت: اونجا... دو تاشون اونجا دارن مثلا با هم حرف می زنن، اون یکی هم که عینک زده و روزنامه گرفته جلوی صورتش.
گفتم: کیا رو میگی؟ اونجا که کسی نیست.
برگشت نگاهم انداخت؛ بعد با دستش اشاره کرد: اونا دیگه. نگا کن. الان دیگه دارن نگامون میکنن.
گفتم: ببین، تو داری اشتباه میکنی. اونجا هیچ کس نیست. خیلی خب؟
ازم فاصله گرفت: تو هم از اونایی، آره؟ حدس می زدم... میدونستم که نباید بهت اعتماد کنم...
گفتم: چی داری میگی؟ من همین الان بهت کمک کردم...
عقب عقب رفت و بعد، شروع کرد به فرار کردن: همتون دروغ میگید؛ همتون آدمای کثیفی هستید...
بعضیا با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. واقعا ناراحت کنندست.
برگشتم به اتاقم. همش داشتم به اون بیچاره فکر می کردم.
لپتاپم رو باز کردم و یه ایمیل دادم:

«متاسفانه عملیات لو رفته. هدف، مأمورای شماره ی 3، 5 و 12 و اینجانب رو شناسایی کرده. خواستار مأمور کمکی هستیم.
مأمور 16 - پایان گزارش 53»


چسبندات: شیزوفرنی و اسکیزوفرنی و توهم توطئه و مأموریت غیر ممکن و مأموریت ممکن
محموق شده در  دوشنبه 12 خرداد1393ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/213 - Translate this page
چند روزه که به فکر فرار کردن افتادم. نقشه های مختلف حسابی ذهنم رو مشغول کردن.
چند روز قبل یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. نیاز به کمک بیرونی داشتم و تنها کسی که می تونستم بهش اعتماد کنم، آقای ع.ل بود. برای همین بهش نامه دادم و نیازم رو مطرح کردم.
بعد به فکر جای قایم کردنش افتادم، که خوشبختانه قبلا توی فیلمش دیده بودم که چطور میشه قایمش کرد.
رفتم کتابخونه و یه قرآن برداشتم بردم اتاقم. قیچی رو گرفتم دستم، میخواستم ببرّم که یهو با خودم گفتم: «استغفار کن میرزا! معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ با قرآنم شوخی؟!»
هیچی، قرآن رو گذاشتم سر جاش. نگاه کردم دیدم کنارش مفاتیح گذاشتن. گفتم: «نه! با آشخ عباس هم نمیشه در افتاد!»
کنارش نهج البلاغه بود، بعد صحیفه بود، بعد اصول کافی، بعد صد و ده جلد بحار، دیدم کلا با هیچ کس اونجا نمیشه در افتاد!
گفتم: «می ذارمش لای انجیل.» اما بعد گفتم «آخه من برای چی باید توی اتاقم انجیل داشته باشم؟!»
دیدم بقیه ی کتابا هم سر جمع 20 صفحه بیشتر ندارن و نمیشه اونو لاشون قایم کرد.
برای همین به فکرم رسید که یه کتاب بنویسم و بعد اون رو توی کتاب خودم جاسازی کنم.
چند صفحه ای از کتابم رو تألیف کردم تا اینکه دیروز مرسوله ای از طرف ع.ل به دستم رسید. رفتم توی اتاقم و بازش کردم؛ تقریبا همون چیزی بود که درخواست داده بودم، اما یه مشکلی داشت.
نامه نوشتم بهش گفتم: آقای لاریجانی! شما مثلا میخوای به من کمک کنی از اینجا فرار کنم. برداشتی یه کلنگ یه متری برام فرستادی، آخه من لای چه کتابی اینو قایم کنم؟!
حالا موندم واقعا چی کار کنم. احتمالا باید کتابم رو در ابعاد "خیلی وزیری" (یا "وزیرِ اعظمی") چاپ کنم!

کلنگ ساز


چسبندات: رهایی از شائوشنگ و رستگاری در شائوشنگ
محموق شده در  جمعه 2 خرداد1393ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/212 - Translate this page

تا حالا شده به این فکر کنید که چی میشد اگه یه داداش (یا خواهر) دوقلو داشتید؟ احتمالا خیلی دوست داشتید که یه داداش (همونطور که گفتم یا خواهر) دوقلو می داشتید.

منم همین فکرو کردم. یهو دلم داداش (دیگه نه یا خواهر) دوقلو خواست. فک کردم دنیا چقد متفاوت می بود با یکی که عین من باشه خلقاً و خلقاً (هر دو به فتح خاء! هاها گول خوردید!)

بعد یه روز تصور کردم که برادر دوقلوم کنارمه، قیافش عین منه، و مث من حماقت میکنه. از اون به بعد هر جا میرفتم با داداش دوقلوی خیالیم میرفتم، و زندگی بدون اون برام خیلی خسته کننده و بی معنی بود.

ما با هم خیلی خوش بودیم و حماقات موفقیت آمیزی انجام می دادیم. همه دیگه داداشمو میشناختن و میگفتن که اون مکمل منه.

نمی دونم چرا، ولی کم کم احساس کردم که اون بعضی وقتا یه کارایی میکنه تا اعصاب منو خورد کنه. دقیقا همون کاری که من میگفتم نکن رو میکرد. به من میگفت: تو بدون من هیچ کاری بلد نیستی بکنی، این من بودم که حماقت رو بهت یاد دادم.

میگفت: تو یه بچه ننه ای، هیچ وقت هم نمی تونی یه کار رو درست انجام بدی.

یواش یواش رابطمون شکر آب شد، بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت، من بدون تو می تونم از پس هر کاری بر بیام. اما اون دست از سرم بر نمی داشت. همش مزاحمم می شد. همش مسخره ام میکرد.

یه شب گیج برگشت خونه، هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. منم کنترلم رو از دست دادم و اسلحه ی شکاری رو برداشتم. یه لحظه. یه گولّه. خونش پاشید روی دیوار. انگار من بودم که افتادم روی زمین، دیگه برادری نداشتم. همه چیز تموم شد.

از فردای اون روز احساس آزادی می کردم. دیگه کسی نبود که ازم تقلید کنه. دیگه توی دنیا تک بودم، و افسار حماقت دوباره توی دستای من بود.

آره، شما هم احساس خیلی خوبی خواهید داشت اگه یه برادر دوقلو برای خودتون تصور کنید.


چسبندات: برادر دوقلو و شیزوفرنی
محموق شده در  جمعه 26 اردیبهشت1393ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/211 - Translate this page
...

محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/210 - Translate this page
است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است است

محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/209 - Translate this page
the end is nigh

تمام شد نیق است.

محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/208 - Translate this page
بدبختا اینرو شعب یادم الهههه فعلاتن جان سعیت دم بیسی زیاد دیگه ما اند سه الین بیفکر مغلق با تخفیف ملاعلی طبله و.

محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/207 - Translate this page
سلام.  من چی بسازم؟ یعنی اگه باز شده چرا پس دیگه دانلود کن الان.

یه ساعت دیگه بیدار بمونم تمومه. چیجوری سیب‌زمینی پلو درست کنم تو این هیری ویری؟

محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی 
 

http://hemaqat.blogfa.com/post/206 - Translate this page
چهار. ساعت چهاردهه... چیز... چهاره.
میگم شبا چقد طولانی شده! قبلا اول دی خیلی طولانی بود یادمه. امسال عوض شده انگار. نمیدونم... هر چی هست قصد تمومی نداره فعلا...
محموق شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط مصطفی سیاهکالی مرادی